۱۳۹۵/۱۲/۲۵

چهارشنبه سوری

هفت کپه آتش و پریدن از روی آن با زمزمه «زردی من از تو، سرخی تو از من» را می‌توان ماندگارترین آیین چهارشنبه سوری، آخرین سه شنبه شب سال دانست که همچنان در کوچه‌پس‌کوچه‌های «ایران بزرگ» انجام می‌شود. مراسمی برای استقبال بهار و زنده شدن طبیعت که نمی‌توان برای آن، رسوم و تاریخچه‌ای مکتوب یافت.

در اندیشه ایرانیان باستان، شب چهارشنبه آخر هر سال آخرین پایگاه گذر از بدی‌ها و تاریکی‌های گذشته و فرصتی مناسب برای آغاز یک دوره جدید است؛ اتفاقی که تلاش شده به صورت نمادین و با روشن کردن آتش و دود برخاسته از آن به نمایش گذاشته شود.

بنا بر برخی روایات تاریخی، قداست و اهمیت آتش در میان ایرانیان باستان، دلیل اصلی شکل‌گیری این سنت بوده و دلیل انتخاب روز چهارشنبه برای آن نیز وجود چهار فصل در طول سال است؛ انتخابی که البته بر اساس برخی روایت‌ها پس از ورود اعراب به ایران برای این مراسم انتخاب شد. چرا که روزهای هفته در پیش از اسلام نه بر اساس هفت روز بلکه بر اساس سی روز تقسیم می‌شد و هر روز برای خود نام جداگانه‌ای داشت.

به باور خداداد رضاخانی، تاریخ‌دان مقیم آمریکا، ایده هفته‌گذاری از ابتکارات «بابلی‌های باستان» بوده است، در نتیجه در دنیای قبل از اسلام «هفته» شناخته شده بود:‌ «در آن زمان هم برای آبیاری مزارع و گذر فصل‌ها و ارتباط آن به کشت و زار به هفته نیاز داشتند. اسامی روزهای هفته هم اگرچه جدید به نظر می‌آید ولی یونانی‌ها هم مثل ما روزهای هفته را با تلفیق عدد و کلمه می‌خوانند. اما برای این‌که در چه روزی این مراسم برگزار می‌شده، هیچ سندی در دست نیست».

نخستین نشانی ثبت شده از چهارشنبه سوری اما در تاریخ بخارا، تالیف محمد بن جعفر نرشخی (۲۸۶ - ۳۴۸) آمده است که طبق آن، در زمان سامانیان به این مراسم «جشن سوری» می‌گفتند که حتی منجر به آتش‌سوزی در قصر منصور بن نوح شده بود.
... و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هرچه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آن گاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون "شب سوری" چنان که "عادت قدیم" است، آتشی عظیم افروختند. پاره ای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت.

فردوسی هم در شعرهایش به این عادت قدیم اشاره‌هایی داشته است (از پادشاهی یزدگرد):

ستاره شمر گفت بهرام را

که در چهارشنبه مزن کام را
اگر زین بپیـچی گزند آیدت

همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بد در میان سپاه

از این روی و آن روی بد رزمگاه
بشد چارشنبه هم از بامداد

بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی

می و رود و رامشـــــــــگر و خوردنی
ز جیـحون همی آتش افروختند

زمین و هوا را همی سوختند

مراسم چهارشنبه سوری آخر سال در میان ایرانیان در دو سطح جداگانه برگزار و پاس داشته می شد؛ نخست سطح ملی بود که گاهی از مرزهای هویتی آریایی نیز فراتر می رفت و سطح دوم نیز بخش خصوصی آن بود که در میان اقوام و خرده‌ فرهنگ‌های مختلف به صورت متفاوت وجود داشت.

آن بخش مردمی و فراگیر که به صورت روشن کردن آتش و گرد آن آمدن انجام می‌شد در سراسر پهنه جغرافیایی ایران، قفقاز و میان ایرانیان مقیم مصر، هند، ترکیه و ... رواج داشته و دارد؛ اما بخش اختصاصی آن به اقوام خاصی منحصر است و از هر گروه اجتماعی به گروه اجتماعی دیگر متفاوت است. برای مثال در تهران قدیم و در میدان ارگ آن توپ کهنسالی بود که صد سال بر فراز صفه‌ای قرار داشت و شب‌های چهارشنبه آخر سال افرادی که آرزو و یا خواسته‌ای داشتند بر فراز آن می‌رفتند و از زیر آن می‌گذشتند تا نیازشان برآورده شود. در منطقه آذربایجان ایران همه خریدهای شب چهارشنبه سوری را از چهارشنبه بازار تهیه می‌کردند و بازارها را در این شب به شکل ویژه تزئین و نورافشانی می‌کردند.

در منطقه کردستان در این شب بازی‌هایی مثل هله شکنی و یا شکستن تخم مرغ وجود داشت که آن دو طرف بازی تخم مرغ‌های پخته خود را به هم می زدند و تخم مرغ هرکس که نمی‌شکست، برنده بازی بود. در مناطق غربی و شمال غربی ایران، سنتی به نام شال‌اندازی وجود داشت که البته هنوز هم با کمی تغییر رواج دارد؛ به این شکل که بسیاری از افراد، شالی را به دست می‌گیرند و به خانه بزرگترها می روند. در این سنت بسیاری از صاحب خانه‌ها به سر شال، پول، شیرینی، میوه و آجیل می‌بندند و شال انداز به محض اینکه متوجه شد به شال او چیزی بسته‌اند به سرعت درب را باز کرده و شال خود را گرفته و به سرعت از منزل خارج می‌شود.

فال‌گیری، بخت گشایی، آجیل چهارشنبه سوری، آش چهارشنبه سوری، قاشق زنی، جشن مردگیران از دیگر سنت‌های زیبایی است که در مناطق مختلفی رواج داشت. فال‌گوش ایستادن، قاشق‌زنی و کوزه شکستن دیگر آیین‌هایی هستند که خصوصا در دهه‌های گذشته بیش از امروز به انجام می‌رسید. مردم نیت می‌کردند و پشت دیوارها فال‌گوش می‌ایستادند تا از پچ‌پچ‌هایی که می‌شنیدند نیت خود را تعبیر کنند. در همان شب، کوزه‌ها پر از آب می‌شد و از پشت بام به پایین میفتاد تا نحسی و بدی سال گذشته از میان برود. در قاشق‌زنی هم جوانان صورت‌های خود را می‌پوشاندند، به در خانه‌ها می‌رفتند و صاحب‌خانه را با صدای کوبیدن قاشق‌ها به ظرف خبر می‌کردند تا به آن‌ها شیرینی و آجیل‌های مشکل‌گشا بدهند. طبق باورهای کهن ارواح پیش از سال جدید به میان بازماندگان می‌آمدند، روی خود را می‌پوشاندند و به رسم یادگاری به عزیزان خود هدیه‌ای می‌دادند. رسمی که مشابه آن را در شب هالووین می‌بینیم.

رضاخانی معتقد است که رسوم چهارشنبه سوری، «تک و بی‌بدیل» نیست، هر کدام از آن‌ها را می‌توان در فرهنگ‌های دیگر هم یافت. مثل همین قاشق‌زنی در هالووین، بان فایر در انگلیس یا از روی آتش پریدن در بخش‌هایی از ترکیه. در تقویم ارامنه هم روز چهاردهم فوریه، چهل روزه شدن مسیح به عنوان «عید ترندز» نام‌گذاری شده که محور آن آتش است. غروب روز سیزدهم در حیاط‌ کلیساها و خانه‌ها آتشی روشن می‌شود و روز بعد با اجرای مراسم عبادی، این جشن به پایان می‌رسد. ارمنی‌ها از نظر قومی و زبانی به اقوام هند و اروپایی تعلق دارند و از نظر جغرافیایی، ارمنستان در منطقه‌ای واقع شده که گمان می‌رود منشا کوچ اصلی اقوام آریایی باشد. موعد چهارشنبه سوری، شش هفته پس از این جشن است.

اما از یک جهت می‌توان چهارشنبه سوری را برای نگهداشتن تقویم به زرتشت ربط داد. تقویم زرتشتی ۱۲ ماه ۳۰ روزه دارد یعنی یک سال ۳۶۰ روزه. در نتیجه ۵ روز پایانی سال گمشده‌اند. به گفته رضاخانی متدیانان آیین زرتشت این ۵ روز را به مناجات و رفتن به عبادت‌گاه می‌پرداختند و خود را برای سال نو و نوروز آماده می‌کردند و برای همین «شاید تعیین چهارشنبه سوری در یکی از آخرین جشن‌های پیش از نوروز به این ۵ روز گمشده مرتبط باشد».

آنچنان که آمد، در فرایند آغاز این سنت تاریخی و نیز در نوع برگزاری آن در تاریخ و میان خرده فرهنگ‌های مختلف تفاوت وجود داشت و با اینکه برپا کردن آتش محور آن بود، این همه سنت چهارشنبه سوری نبود و دلیل برافروختن آن نیز یک هدف نمادین ارزشمند بود.

این سنت زیبا و فراگیر ایرانی در سال‌های گذشته به شدت به تحریف کشیده شده است. این سال‌ها دیگر کمتر کسی از چیستی اصیل این مراسم اطلاع دارد و نه تنها برافروختن آتش آن هم با آن نمادهای قدیمی ملاک نیست، بلکه اعمال خطرناک و خسارت بار وحشتناکی جای آن را گرفته است؛ رفتاری که هر ساله ده‌ها ایرانی را به کام مرگ می‌کشاند و صدها تن دیگر را نیز با خسارات جانی دایمی رو به رو می‌کند. امروز دیگر بسیاری از سر «زردی من از تو، سرخی تو از من» هم بی‌خبرند. همان‌طور که ثمین باغچه‌بان پیش از مرگش، یک روز پیش از نوروز ۱۳۸۷، در یادداشتی نوشته بود: «… چهارشنبه سوری از یاد بچه‌های ما رفت...».

شاید اکنون نیاز باشد فلسفه قدیمی این سنت زیبا بازخوانی شود و به مردم جامعه به ویژه جوانانی که این سنت را تا مرزهای خطرناک نابودی خود تقلیل داده‌اند، گوشزد کرد که کارکردهای مثبت و زیبای چهارشنبه سوری در میان ایرانیان و پاسداشت رفتار گذشتگان با عملکرد آنان در شرف حذف کامل قرار گرفته است.

گردآوری شده از منابع دیگر
. . .

۱۳۹۵/۱۲/۰۹

منِ ایرانی

روزگاری است تیره و تار که در آن خواری و پستی و فرومایگی عادی و بدیهی شده و سرافرازی و خوداندیشی و خودباوری را با ناباوری و انکار می‌نگرند. طی سال‌های گذشته با جریانی خزنده و گسترش یابنده در فضاهای مجازی روبرو بوده‌ایم که می‌توان آن را دنباله‌ای از روحیه‌ی خود-خوار-انگارانه و خودباخته‌ی قشری از روشنفکران ایرانیِ دهه‌های گذشته دانست. روحیه‌ای که عناصر اصلی‌اش را می‌توان در سه عنوان خلاصه کرد.

نخست: نکوهش هرآنچه که ایرانی‌ است و عیب‌تراشی برای عناصر هویت ایرانی، در حدی که به جعل تاریخ و تحریف واقعیت‌ها پهلو می‌زند. این نکوهش می‌تواند هر رفتاری را در خود بگنجاند؛ از طعنه به رفتارهای عادی مردمان گرفته تا ریشخند چهره‌هایی نامدار و اثرگذار. این عیب‌جویی بی آن که به داده‌های تاریخی و مستندات علمی و عقلانی توجهی کند، تنها در پی خرده‌گیری و خوارداشت «ایرانی بودن» است؛ خواه نمود این هویت آداب و رسوم و سنن مردم باشد و خواه چهره‌ی درخشان بهتران و مهترانِ تمدن‌مان.

دوم: ستایش ساده‌لوحانه از مدرنیته، که آشکارا در غیاب آشنایی با مبانی تمدن مدرن درآمیخته است. اغلب ذکر شگفتی‌هایی تحسین‌برانگیز از سجایای «خارجی‌ها» هم چاشنی این حرفهاست، که باز با نادانی و سطحی‌نگری چاره‌ناپذیری درباره‌ی فرهنگ‌های دیگر گره خورده است. یعنی دوقطبی‌ای در کار است که یک سویش «ما ایرانی‌های بد» و طرف دیگرش «آن خارجی‌های خوب» قرار دارند. همین قدر ساده‌لوحانه و همین‌قدر ساده‌انگارانه!

سوم: نوعی خودبرتربینی بی‌پایه و احساس جدایی از «ایرانی‌ها»،‌ و خود را از خمیره‌ی دیگری پنداشتن. از آنجا که گوینده‌ی این حرف‌ها خود ایرانی است و اغلب کلکسیونی از عیب‌های واقعی (و نه جعل‌های تبلیغاتی) را هم حمل می‌کند، این توهم از سویی متناقض می‌نماید و از سوی دیگر مضحک. قاعده‌ هم این است که هرچه فاصله‌ی ذهنی این انیرانی‌ها از ایرانی‌ها بیشتر باشد، عیب و نقص‌های خودشان هم بیشتر است. یعنی در وضعیت خالص و غایی‌اش با فروپایه‌ترین اعضای تمدن ایرانی سر و کار داریم که بیمار و ناتوان و نادان و انباشته از عقده‌های گوناگون هستند، و می‌کوشند با خوارداشت اوج‌های فراوان این تمدن و مستقل پنداشتن خویش از بدنه‌ی آن، هویتی -هرچند بی‌رمق و مضحک- برای خویش دست و پا کنند.

این سه شاخص در گفتمان طیفی از روشنفکران در دهه‌ی ۱۳۴۰ تثبیت شد و با دست زمانه بر سرزمین‌مان غلبه یافت و طی دهه‌های گذشته در پیوندی عریان و رسوا با جریان‌های ایران‌ستیز و نواستعماری به گفتمان غالب طبقه‌ی متوسط فرهنگی تبدیل شده است. گفتمانِ بر آمده از این جریان امتداد ایران‌ستیزیِ نیروهای خارجی و تجزیه‌طلبیِ دست‌نشاندگان داخلی‌اش است و از آنجا که هویت دیرینه و استوار ایرانیان را مهمترین مانع در این راستا می‌بیند، نکوهش ایران و ایرانی را تبلیغ می‌کند و در کنارش هرآنچه که غیرایرانی است را می‌ستاید و می‌پرستد. ایرانی به خاطر وفاداری به سننی مانند نوروز و چهارشنبه‌ سوری و مهرگان و عاشورا در بافت این گفتمان جلوه‌ای واپسگرا و قدیمی و مندرس و اُمُل پیدا می‌کند، بر خلاف اروپایی‌هایی که به خاطر دلدادگی‌شان به مراسمی کاملا دینی مانند کریسمس که هم نوپاتر است و هم از نظر تاریخی بی‌بنیادتر، «شیک و مجلسی و باکلاس» دانسته می‌شوند. از سویی ایرانیان به خاطر ستودن چهره‌های درخشان و جهانی‌ای مانند کوروش و ابن‌سینا و فردوسی نژادپرست و متعصب پنداشته می‌شوند، و از سوی دیگر تحسین اغراق‌آمیز آمریکاییان از رئیس‌جمهورهای دویست سال پیش‌شان یا هویت‌تراشی نوعثمانی‌ها و پان‌عرب‌ها درباره‌ی شخصیت‌هایی تخیلی و ناموجود بسیار طبیعی می‌نماید. ایران زمینی که پنج هزار سال، دیگِ جوش اقوام و نژادها و زبان‌ها و ادیان گوناگون بوده و نقطه‌ی مرجع رواداری در تمدن‌های انسانی است با برچسب‌هایی مانند نژادپرست و فاشیست و شوونیست و مشابه اینها فروپوشانده می‌شود، تا بزرگترین امپراتوری سرکوبگر قرن بیستم و شعارهای فریبکارانه‌ی سوسیالیستی‌اش جلوه‌ای بیابد، یا دموکراسی بزرگترین امپراتوری امروزین که تقریبا تمام تاریخ‌ کوتاهش را به برده‌گیری و برده‌داری نژادپرستانه گذرانده، قدری ریشه‌دارتر و زیباتر جلوه کند.

داده‌هایی در دست است که نشان می‌دهد فضای مجازی کشورمان طی دهه‌های گذشته میدانی برای سرمایه‌گذاری کشورهایی دیگر بوده است. کشورهایی هر چند نوظهور با کمتر از یک قرن تاریخ که بقا و دوام‌شان را در ضعف و ناتوانی و تجزیه‌ی ایران زمین جستجو می‌کنند و این جدای از زیرکی رسانه‌های غول‌پیکر خارجی و ندانم‌کاری رسانه‌های داخلی است که سازی همساز با همان‌ها را کوک می‌کنند. تردیدی نیست که سربازان پیاده‌ی این جریان ناآگاهانه به آن پیوسته‌اند و گفتمانِ مورد نظرمان را از سر نادانی و غفلت همچون امری طبیعی و عادی یا چه بسا مُد روز تکثیر می‌کنند. با این همه بیم آن می‌رود که هدف نهایی این گفتمان - که هویت‌زدایی از ایرانیان است - در دراز مدت برآورده شود و ترسیم تصویری پلید و زشت از مفهوم «ایرانی» کم کم بر آن بخشِ ناتوان و سست‌عنصر از از ایرانی‌ها اثری بر جای گذارد. تاثیری که ناگزیریم نادیده انگاشتن‌اش را بلاهت، و مشارکت در آن را خیانت بنامیم. در این شرایط همه‌ی ما که هویت ایرانی داریم و از سطحی پایه از هوشبهره (آی کیو) و دانایی برخورداریم،  وظیفه داریم در دفع این بلای گفتمانی بکوشیم. 

چندی است در این زمینه، کارزاری مدنی با نام «منِ ایرانی» را آغاز گردیده است که در طی آن پیشنهاداتی از جمله چهار کنش مدنی مشخص آماده شده است.

نخست: در گفتمان عادی و روزانه‌ی خود از توهین به هرآنچه با هویت ایرانی پیوند خورده خودداری کنید. بدیهی است که اگر بپذیریم توهین به اقلیت‌های قومی و دینی کاری غیراخلاقی و ناشایست است، پیشاپیش پذیرفته‌ایم که توهین به اکثریت‌ مردمی که ملیتی را برمی‌سازند باید بسی غیراخلاقی‌تر و ناشایست‌تر باشد. مراقب باشیم در گفتارمان کلیدواژه‌هایی مانند «ایرانی‌ها»، «پارسی‌ها»، «ایران زمین»،‌ «آریایی» و هر مفهوم دیگری که با هویت ملی ایرانی پیوند خورده را لغو و بیهوده به کار نگیریم و به ویژه بنگریم که طنینی منفی و نادلخواه به این رمزگان منسوب نکنیم و غرض و مرض دیگران را در گفتار خویش مهمان نسازیم. به ویژه باید از چسباندن صفت‌هایی منفی به «ایرانی‌ها» و استفاده از تعبیر نادرست و پرمغلطه‌ی «ایرونی‌بازی» پرهیز کرد. ترفند تبلیغاتی ایران‌ستیزان در این مورد آن است که کردار و رفتار ناشایست یک یا چند تنِ معدود را به کل اعضای ملت تعمیم می‌دهند. باید مراقبت بود که چنین تعمیم غرض‌ورزانه و نادرست که به لحاظ آماری غیرعقلانی هم می‌باشد، در گفتارمان راه نیابد و به ویژه وابستگان به تمدنی دیرینه و کهنسال مانند ایران را با این شیوه‌های گزینشی خوار نداریم و هرجا چنین تعمیم نا‌به‌جایی دیدیم در فاش و رسوا ساختن‌اش پیشقدم باشیم.

دوم: از نقل و تکرار گفتارهایی جعلی که چهره‌ای زشت و نازیبا از تاریخ و جغرافیای ایران ترسیم می‌کند بپرهیزیم. می‌توان با قطعیتی بالا ادعا کرد که تقریبا همه‌ی آنچه در قالب نکات تاریخی منفی درباره‌ی ایرانیان صورتبندی شده و همچون سیلی سازمان یافته فضای مجازی را در خود غرقه کرده، از نظر علمی و با استناد به مدارک تاریخی نادرست و دروغ است. بیایید از بازپخش این دروغ‌ها خودداری کنیم و در صورتی که برخی‌شان به نظرمان مهم و پرسش‌برانگیز می‌نمایند از متخصصان و دانشمندان حوزه‌های تاریخ و جامعه‌شناسی درباره‌شان پرس و جو کنیم. بیایید قدری تاریخ بخوانیم و هرجا چرندهایی ایران‌ستیزانه دیدیم نادرستی‌اش را با ارجاع به اسنادی معتبر فاش سازیم. بیایید از بیان مهری که نسبت به پدران و مادران‌مان و گذشتگان‌مان در دل داریم نهراسیم و بدون شرمساری از سربلندی نیاکانمان سربلند باشیم. بیایید از ایفای این نقشِ شرم‌آورِ «ناظر بی‌طرف» و «تماشاچی بی‌رگ» دست برداریم، که وقتی هدف تخریب هویت‌مان و توهین به پیشینه‌مان است، این طرز رفتار در دامنه‌ی بی‌غیرتی و بی‌عقلی نوسان می‌کند. بیایید احترام پیشینیانِ بزرگ و نامدار و ستودنی خویش را نگاه داریم و سرافرازانه بکوشیم تا با ایشان همسان باشیم، شاید که همچون آنان بزرگ شویم و آیندگان احترام‌مان را نگاه دارند.

سوم: مردم ایران زمین طی نیم قرن گذشته زنجیره‌ای از جنگها، انقلابها، مداخله‌های خارجی، بحران‌های زیست‌محیطی، فروپاشی‌های اجتماعی و فاجعه‌های طبیعی و مصنوعی را از سر گذرانده‌اند و با این همه هنوز مردمانی متمدن و نیکوکار و ارجمند باقی مانده‌اند. نمودهای رفتار متمدنانه و درست و اخلاقی هم‌وطنان‌مان را فراوان می‌توان در گوشه و کنار بازجست. لازم است که این نمودها در قالب عکس، فیلم کوتاه و گزارش‌های کتبی کوتاه یا بلند ثبت شود و تکثیر گردد. نیاز داریم تا زیبایی‌های آنچه که هستیم را بنگریم و بنگاریم و به نمایش بگذاریم. شاید که زشتی‌های مهندسی شده و ناراستِ پرتاب شده به سویمان را باطل سازد. ضرورت دارد که حین انجام این کار از هر نوع اغراق، زیاده‌روی، و تعصب بپرهیزیم و به حقیقتِ عریان و خام وفادار باشیم. این حقیقت مستند و قاطع به قدری تناور و زورمند است که ما را از هر افزوده‌ی دیگری بی‌نیاز می‌سازد.

چهارم: تاریخ و ادبیات و فرهنگ ایران‌زمین انباشته از معناهای بلند و رخدادهای ارجمند و کردارهای تحسین‌برانگیز و چهره‌های درخشان است. لازم است که در این زمینه‌ها بیشتر بدانیم و سرمشقه‌ا و الگوهای کامیاب و جذاب را در این میان برگزینیم و ضمنِ آن که خود از آموزه‌های آن برخوردار می‌شویم، این داده‌ها را با دیگران نیز سهیم شویم. ضرورت دارد که با نقل بیت‌های زیبای پارسی شیوه‌ی درست سخن گفتن و زیبایی زبان پارسی را نمایش دهیم و نشان دهیم که پارسیِ روان و درست و بی‌پیرایه سخن گفتن زیباست، نه با لهجه‌ای غریب و زبانی انباشته از کلمات بیگانه حرف بافتن. لازم است که گوشه و کنار تاریخ خویش را بکاویم و چهره‌های اثرگذار و کردارهای بزرگ نیاکان‌مان را از دخمه‌ها بیرون بکشیم و با زبانی پاکیزه و زیبا، سرافرازانه در برابر چشمان دروغ‌زنان برافراشته‌شان کنیم. تا بیاموزند، و تا بیاموزیم.

گوشزد: بدیهی است که تاریخ ایران زمین نیز مانند تاریخ هر جای دیگرِ دنیا فراز و نشیب‌هایی داشته و نکات تیره و روشنی در آن می‌توان یافت، و آشکار است که ایرانی‌ها هم مثل اعضای همه‌ی تمدن‌های دیگرِ دنیا آمیخته‌ای از ویژگی‌هایی نیک و بد دارند که باید به درستی هر دو سویه‌اش نگریست و «به ویژه‌» سویه‌های ناپسند و ضعیفش را شناسایی نمود و نقد کرد و ریشه‌کن ساخت. با این همه هرکس به قدر کافی با تاریخ ایران آشنا باشد می‌داند که بخش‌های روشن این فرهنگ از لکه‌های تاریک‌اش بسی بیشتر و درخشان‌تر است. با این توصیف، بر دانشمندان و متخصصان است که بخش‌های تیره و منفی را بازشناسی کنند و نقد نمایند و در بازبینی و اصلاحش بکوشند و خود در صف مقدم این نقد و بازبینی سختگیرانه بایستند. با این همه کارِ تخصصیِ نقد تاریخی با رفتار عمومی عیبجویی عوامانه که بوی دست‌نشاندگی غیر و دسیسه‌ای سیاسی نیز از آن برخیزد، تفاوت دارد. در میان نقدهایی که امروزه بی‌شک به کردار و رفتار ایرانیان وارد است، یکی همین خودخوارپنداری و عقده‌ی کهتری و فروپایگی است و فراخوان کنونی تنها بر آن متمرکز است و درمان آن را می‌جوید و در این راستا می‌کوشد؛ به همان ترتیب که به نقاط ضعف و کاستی‌های دیگر نیز یکایک خواهد پرداخت.

در پایان از شما دعوت می‌کنیم که به کارزار «#من‌ـایرانی» بپیوندید و در ۱) بازنمودن عناصر نیک و مثبت انگاره‌ی ایرانیان و ۲) ابطال مستند انگاره‌های منفیِ دروغین یاران‌تان را یاری کنید و ۳) از راه مسیر اعلام شده در کانال درباره‌ی ساماندهی پخش کردن و انتشار این خبرها و داده‌ها هم‌اندیشی کنید و با هم هماهنگ شوید.

منبع: کانال تلگرام «من ایرانی»
. . .

۱۳۹۴/۰۸/۲۰

فاخته موسیقی ایران

حسین قوامی (فاخته) یکی از اولین خوانندگان دوره جدید موسیقی سنتی ایران می‌باشد. وی همچنین یکی از خوانندگان اصلی برنامه گل‌ها بود.

قوامی در اردیبهشت ۱۲۸۸ در یک خانواده‌ی اصیل تهرانی بدنیا آمد و از دوران کودکی به موسیقی علاقه‌مند بود. حسین‌خان اسماعیل‌زاده (از اساتید ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، رضا محجوبی، حسین یاحقی و حسین تهرانی) که در همسایگی ایشان زندگی می‌کرد، هنگامی که صدای حسین قوامی را در نوجوانی شنید از پدر وی درخواست کرد تا به وی اجازه دهد تا فن آواز را به او آموزش دهد که با این خواسته‌ی ایشان مخالفت شد، چراکه در آن زمان با دید خوبی به موسیقی و خوانندگان نگریسته نمی‌شد. با این وجود از آنجا که حسین به خوانندگی علاقه‌ی زیادی داشت و اسماعیل‌زاده نیز مشوق او بود، دل‌سرد نشد و به شکل پنهانی با گوش دادن به آثار خوانندگان زمان خود و تقلید صدای ایشان به کسب تجربه پرداخت. با رسیدن به سنین جوانی، به شکل محرمانه نزد عبدالله حجازی که به ردیف‌های آوازی مسلط بود، آموزش دید.

در سال ۱۳۲۵ از سوی حسینقلی مستعان، رئیس رادیوی ملی به او پیشنهاد کار در رادیو داده شد. قوامی به دلیل شرایط خانوادگی و نیز محدودیت‌های محل کار خود در ارتش این پیشنهاد را به شرطی قبول نمود که در رادیو به عنوان ناشناس معرفی شود. وی کار خود را در کنار مجید وفادار، حمید وفادار و علی تجویدی آغاز کرد. پس از شش ماه، روح‌الله خالقی نام مستعار «فاخته» را برای وی برگزید. این نام تا زمان بازنشستگی از ارتش با او بود و پس از آن توانست با نام اصلی خویش برنامه اجرا کند. او در مجموع ۲۹ سال از سال ۱۳۲۵ تا سال ۱۳۵۴ در رادیو مشغول به کار بود و در سن ۸۰ سالگی نیز همچنان آواز می‌خواند. قوامی در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۶۸ چشم از جهان فرو بست و در امامزاده طاهر کرج در جوار غلام‌حسین بنان و مرتضی حنانه به خاک سپرده شد.

از میان آثار فاخری که قوامی اجرا کرده است می‌توان به قطعات «شب جدایی» از مجید وفادار، «جوانی» از حسین یاحقی و «سرگشته» از همایون خرم و شعر هوشنگ ابتهاج که بیشتر به نام بیت ترجیع‌بند آن (تو ای پری کجایی) شناخته می‌شود، اشاره کرد.

شبی که آواز نی تو شنیدم

چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم

نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی
من همه جا ، پی تو گشته‌ام

از مه و مهر ، نشان گرفته‌ام
بوی تو را ، ز گل شنیده‌ام

دامن گل ، از آن گرفته‌ام
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی
دل من ، سرگشته تو

نفسـم ، آغشته تو
به باغ رویاها ، چو گلت بویم

در آب و آینه ، چو مهت جویم
توای پری کجایی؟
در این شب یلدا ، ز پی‌ات پویم

به خواب و بیداری ، سخنت گویم
توای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می‌دانند

که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی
. . .

۱۳۹۴/۰۶/۲۴

از کلیله و دمنه در باب زود قضاوت کردن

آورده‌اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پرکنند. نر گفت: تابستان است و در دشت علف فراخ، این دانه نگاه داریم تا زمستان که در صحراها بیش چیزی نیابیم بدین روزگار گذرانیم. ماده هم برین اتفاق کرد و بپراگندند. و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت، آوند پر شد. چون تابستان آمد و گرمی در آن اثر کرد، دانه خشک شد و آوند تهی نمود، و نر غایب بود، چون باز رسید و دانه اندکتر دید گفت: این در وجه نفقه زمستانی بود. چرا خوردی؟ ماده هرچند گفت «نخورده‌ام» سود نداشت. می‌زدش تا سپری شد.

در فصل زمستان که باران‌ها متواتر شد، دانه نم کشید و بقرار اصل باز رفت. نر وقوف یافت که موجب نقصان چیست، جزع و زاری بر دست گرفت و می‌نالید و می‌گفت: دشوارتر آنکه پشیمانی سود نخواهد داشت.

و حکیم عاقل باید که در نکایت تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد و فایده حذق و کیاست آنست که عواقب کارها دیده آید و در مصالح حال و مال غفلت برزیده نشود، چه اگر کسی همه ادوات بزرگی فراهم آرد، چون استمالت بوقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند.
. . .

۱۳۹۴/۰۶/۰۸

جمله اسمی یا جمله فعلی؟

به قلم الناز پاکار

در طول یک صد و پنجاه سال اخیر، در نتیجه‌ی ترجمه‌های بسیار زیادی که از زبان‌های دیگر، به ویژه انگلیسی، به زبان فارسی صورت گرفته، برخی از هنجارهای زبانی تغییر پیدا کرده است یا دستخوش تغییر شده‌اند. اسمی‌سازی یکی از مهمترین ویژگی‌های نحوی زبان است که به طبع مثل هر ویژگی نحوی دیگر ممکن است از طریق ترجمه به زبان مقصد انتقال یابد. به اعتقاد خزاعی‌فر، در نثر فارسی، بویژه در نثر روایی، تمایل به استفاده از جمالت فعلی در مقایسه با جمالت اسمی بیشتر است، ولی در بعضی از ترجمه‌ها به علت لفظگرایی و تبعیت از ساختارهای دستوری زبان مبدأ، فراوانی جملات اسمی افزایش یافته است. در این مقاله، نخست جمله اسمی و جمله فعلی را تعریف کرده و سپس با ذکر نمونه‌هایی از جملات اسمی در ترجمه‌ها به پدیده اسمی‌سازی در اثر ترجمه اشاره می‌کنیم.
. . .

۱۳۹۴/۰۵/۲۸

داستان تنوینِ نَصب

به قلم استاد داریوش آشوری
در این سال‌ها برخی نویسندگان وسوسه شده‌اند که تنوین را در واژه‌های عربی‌تبار به جای شکل نوشتن آن به شیوه‌ی زبان‌نگاره‌ی سنتی، یعنی [ـاً]، بر اساس واگویه‌ (یا تلفظ) آن به [ـن] در فارسی تبدیل کنند. برای مثال، «تقریباً» را «تقریبن» بنویسند. این گرایش نخست به صورت شوخی و بازی از «وغ وغ ساهاب» صادق هدایت آغاز شد و سپس کسانی آن را در روزگاران بعدی جدی گرفتند و تقلید کردند. هدایت در نوشته‌های دیگرش هرگز این شیوه را دنبال نکرد. ناصر وثوقی شاید نخستین کسی باشد که این شیوه را، در مجله‌ی اندیشه و هنر، به صورت جدی کار برده است و اکنون کسانی از نویسندگان نسل‌های جوان‌تر آن را دنبال می‌کنند. اما، به نظر من، این شیوه هیچ مشکلی را حل نمی‌کند و تنها بر ابهام خط فارسی می‌افزاید. زیرا با نشانه‌ی سنتی می‌توان اصل عربی این نشانه و نقش قیدساز آن را در جمله بازشناخت، اما با این شیوه‌ی تازه چیزی می‌شود شبیه هر [ـن]- پایانی دیگر در خط و زبان فارسی. شاید این اندرز به‌جا باشد که در این مورد باید از رویکرد به دستکاری‌ آسان‌یاب ذوقی و بی‌منطق پرهیز کرد و به دنبال راه حل درست با منطق علمی گشت (که در میان ما، البته، چیزی‌ست از کمیابی در حدود سیمرغ و کیمیای معروف).
راه حل درست مسئله نه تغییر شکل نگارشی این تکواژ وابسته‌ی قیدساز از [ـاً] عربی به [ـن]- فارسی، بلکه بازگشت به ساختار درست و سالم ساختمان قید در زبان فارسی ست. یکی از راه‌های آن یادآوری دو باره‌ی واژه‌های فارسی ست که واژهای عربی‌تبار با ساختار دستوری عربی جای آن‌ها را گرفته‌اند.
تنوینی که در فارسی برای ساختن قید به کار می‌رود، یکی از سه گونه تنوین (جر، نصب، رفع) در زبان عربی ست. رواج این نشانه در فارسی پس از سده‌ی هفتم است که کاربرد واژه‌های عربی در نثر فارسی بی‌حد و حساب شد. پیش از آن از واژه‌های وام‌گرفته از عربی هم به قاعده‌ی فارسی قید می‌ساختند. تا زمانی که فارسی را ساده و سالم و روان می‌نوشتند، با هر درجه از آمیختگی با واژه‌های عربی‌تبار، هرگز تنوین به کار نمی‌بردند. در نثر بلعمی و قابوس و میبدی و نجم رازی و نویسندگان دیگر آن دوران‌ها گمان نمی‌کنم که نشانی از تنوین بر سر واژه‌های عربی‌تبار بتوان یافت. اما، از دوران مغول و تیموری و صفوی به این سو، تا نیمه‌های دوره‌ی قاجار، همچنان که سیل واژه‌های عربی‌تبار را به فارسی سرازیر کردند، قاعده‌های دستوری آن زبان را هم به فارسی زورآور کردند و زبانی ساختند دورگه با دو دستگاه دستوری و واژگانی ناساز، تا آن‌جا که سرانجام از دل «فارسی دری» فارسی «دَری - وَری» بیرون آمد که میراث ناهنجار آن هنوز بر ذهن‌ها و زبان‌ها و قلم‌ها سنگینی می‌کند. یکی از این میراث‌های ناهنجار کاربرد تنوین در نثر فارسی ست. در کاربرد آن چنان زیاده‌روی کردند که بر سر برخی واژه‌های فارسی نیز درآمد، مانند «جاناً»، «زباناً»، «خواهشاً» در گفتار عامیانه، یا در «تلفناً» و «تلگرافاً» در واژه‌های آمده از فرنگ. به پی‌روی از این عادت بود که، چند دهه پیش، جوانان دانشجو، در مطبوعات کنفدراسیونی در اروپا و امریکا، «گاهاً» و «بخشاً» را نیز جعل کردند و رواج دادند.
باری، راه حل درست مسئله، نه تغییر شکل نگارشی این تکواژ وابسته‌ی (bound morphemeقیدساز از [ـاً] عربی به [ـن]- فارسی، بلکه بازگشت به ساختار درست و سالم ساختمان قید در زبان فارسی ست. یکی از راه‌های آن یادآوری دو باره‌ی واژه‌های فارسی ست که واژهای عربی‌تبار با ساختار دستوری عربی– از راه زبان جعلی نثر فارسی در درازنای بیش از نیم‌هزاره– جای آن‌ها را گرفته اند. برای مثال، می‌توان به یاد آورد که به جای «تقریباً» کم و بیش و کمابیش را داریم، به جای «عمیقاً» ژرف، به جای «حقیقتاً» به‌راستی، به جای «لزوماً» ناگزیر، به جای «دفعتاً» ناگهان، به جای «تدریجاً» رفته-رفته، و بسیار نمونه و مثال دیگر. همچنین می‌توانیم عادت‌های دیرینه را کنار بگذاریم و با واژه‌های عربی‌تبار همچون واژه‌های پذیرفته شده‌ی فارسی رفتار کنیم و به قاعده‌ی درست فارسی از آن‌ها قید بسازیم، چنان که نویسندگان فارسی در سده‌های آغازین می‌کردند. برای مثال، به جای «تقریباً» بگوییم «به‌تقریب» یا ظاهراً/به‌ظاهر، سریعاً/به‌سرعت، دقیقاً/به‌دقت، ابداً/تا ابد، تدریجاً/به‌تدریج، و جز آن‌ها. بنا بر این، خنده‌دار است که از گاه «گاهاً» بسازیم و آنگاه آن را «گاهن» بنویسیم. صورت قیدی گاه «گهگاه» است یا «هرچندگاه» یا همان خود «گاه»، و در زبان گفتار «گاه‌گُدار»، و نه هرگز «گاهن»! در یک سده‌ی اخیر، با رو کردن نثر فارسی به ساختار اصلی دستوری در فارسی و دوری از کاربرد دستور عربی در فارسی، کاربرد تنوین در نثر فارسی پیوسته رو به کاهش داشته است، اما عادت‌های دیرینه همچنان چندی را سر پا نگاه داشته است. [...]
. . .

۱۳۹۳/۱۲/۱۰

عماد خراسانی

پرویز خائف از غزل‌سرایان معاصر، عماد خراسانی را یکی از معتبرترین چهره‌های غزل معاصر دانسته و می‌گوید:
"در دوره‌ای که غزل در ادبیات ما شرایط خاصی داشت و به سکون و سرگردانی رسیده بود، محمد حسین شهریار، حسن رهی معیری و عماد خراسانی هر یک با زبان و بیان خاص خود در پی غزل اصیل و سنتی رفتند. در ضمن این‌که عماد با حفظ ساختار و استحکام شعر کهن، حالاتی را ارائه می‌دهد که قابل توجه‌ است و درد جامعه امروز را می‌شناسد. نکته‌ی مهم در غزل عماد، تجلی دردها، ناراحتی‌ها و سرخوردگی‌هایی است که او در زندگی خود با آنها روبه‌رو بوده‌است. او اصالت غزل را حفظ می‌کرد و هیچ‌ وقت از روی تفنن غزل نگفت، بلکه مفهوم غزل یعنی عشق و دوست داشتن را شناخته و به‌کار می‌برد."
. . .

۱۳۹۳/۰۸/۰۶

از کلیله و دمنه در باب موش - با اندکی تخلیص و تصرف

منشأ و مولد من به شهر ماروت بود در زاویه زاهدی. و آن زاهد عیال نداشت، و از خانه مریدی هر روز برای او یک سله طعام آوردندی، بعضی به کار بردی و باقی برای شام بنهادی. و من مترصد (منتظر) فرصت می‌بودمی چون او بیرون رفتی چندان که بایستی بخوردمی و باقی سوی موشان دیگر انداخت. زاهد در ماند، و حیلت‌ها اندیشید، و سله از بالاها آویخت، البته مفید نبود و دست من از آن کوتاه نتوانست کرد.

تا شبی او را مهمانی رسید. چون از شام بپرداختند زاهد پرسید که :از کجا می‌آیی و قصد کجا می‌داری؟ او مردی بود جهان‌گشته و گرم و سرد روزگار چشیده. درآمد و هرچه از اعاجیب عالم پیش چشم داشت باز می‌گفت. و زاهد در اثنای مفاوضت او هر ساعت دست بر هم می‌زد تا موشان را برماند. میهمان در خشم شد و گفت: سخنی می‌گویم و تو دست بر هم می‌زنی! با من مسخرگی می‌کنی؟ زاهد عذر خواست و گفت: دست زدن من برای رمانیدن موشان است که یکباگری مستولی شده‌اند، هر چه بنهم برفور بخوردند. مهمان پرسید که: همه چیره‌اند؟ گفت: یکی از ایشان دلیرتر است. مهمان گفت: جرأت او را سببی باید. و حکایت او همان مزاج دارد که آن مرد گفته بود که «آخر موجبی هست که این زن کنجد بخته کرده بکنجد با پوست برابر می‌بفروشد.» زاهد پرسید: چگونه است آن؟

. . .

۱۳۹۲/۰۸/۱۳

افكار مفلوک

اتفاق بدى میوفته. شخصى از بین می‌رود و ایل و تبارى در غم و ماتم فرو می‌رن. نزدیک‌ترین شخص فرد متوفى به مرحله جنون مى رسه. کارش به روان پزشک و قرص و درمان افسردگى می‌کشه. خبرهایى که از اون به گوش می‌رسه اصلا جالب نیستند. همش نگرانى که بالاخره نتونه از پس قبول این فقدان بر بیاد و کارى دست خودش بده. در حال سیر در این عوالم هستى که ناگهان خبر می‌آد که تونسته یک کار بزرگ رو به سرانجام برسونه و باعث افتخار خود و همون ایل و تبار بشه. یک نفس راحت مى کشى و خیالت آسوده مى شه. 

و حال خردورزى:


با تفکر غلط، احساسات منفى رو در خودمون پرورش می‌دیم. دایره تفکر و احساسات ما فقط تا جایى می‌تونه (بر اساس نشانه‌هایی که از محیط اطراف به ما می‌رسه) ما رو درست هدایت کنه و پس از اون باعث گمراهى ما خواهد شد. افکار نپخته بیش از هر چیز خود ما رو دستخوش آشفتگى و دگرگونى خواهد کرد.
. . .

۱۳۹۱/۱۲/۱۲

اندر حکایات بنی بشر!

یادم هست یک بازی بود به نام "تلفن" که چند نفر دور هم می‌نشستیم و نفر اول یک جمله رو به آهستگی در گوش نفر کناری زمزمه می‌کرد و به همین ترتیب دور می‌چرخید تا اینکه به گوش نفر آخر می‌رسید و او هم چیزی که شنیده بود رو بیان می‌کرد که معمولا از زمین تا آسمون با اصل قضیه متفاوت بود و باعث تفرح جسم و شادی روحمون می‌شد و تا جایی که می‌تونستیم می‌خندیدیم! مثلا یادم هست که من با این جمله شروع کردم که «من دارم شنا می‌کنم» و بعد از اینکه دوستان زحمت کشیدن و پیام رو گوش به گوش و دهن به دهن رسوندن به نفر آخر، جمله بی زبون من تبدیل شد به «شب‌ها تو رستوران می‌رقصم تا خرج دوا و درمونم کنم»! آخه چه ربطی داره؟ خوب، خیلی هم بی‌ربط نیست... چرا که اگر عمیق‌تر به این قضیه نگاه کنیم متوجه یک اصل بسیار بنیادین در بطن آفرینش نوع بشر می‌شویم که گویای طبیعت پر هرج و مرج اراده تجمعی انسان هاست. اگر کاملا متوجه منظورم نشدید، شاید تماشای این فیلم کوتاه به روشن‌تر شدن موضوع کمک کنه. این فیلم توالی ترسیم یک خط صاف را نشان می‌دهد که توسط ۵۰۰ نفر و بصورت پی در پی ترسیم شده‌اند. از نفر اول خواسته شده بود تا یک خط صاف را بر روی صفحه نمایشگر ترسیم کند و سپس از دیگر افراد شرکت کننده درخواست شد تا مشابه آنچه را که مشاهده می‌کنند ترسیم کنند. نکته جالب توجه اینجاست که هر نفر تنها قادر به مشاهده خط ترسیم شده توسط نفر قبل از خود می‌باشد و در واقع نسخه آنچه که مشاهده می‌کند را به همراه خطای شخصی خود در حین ترسیم ارائه می‌دهد. بعضی از شرکت کنندگان دقت بالایی را صرف ترسیم دقیق آنچه را که مشاهده کرده‌اند می‌کنند. با این وجود، خطای جمعی، یک خط صاف را گرفتار چنان آشفتگی بیش از پیش می‌کند که حاصل کار نفر آخر هیچگونه شباهتی با یک خط واحد صاف ندارد. شاید مشاهده این فیلم باعث بشه تا دید بازتری نه تنها نسبت به یک بازی ساده، بلکه به کل دیدگاه شخصی از خودمان و نوع بشر داشته باشیم.

. . .

۱۳۹۱/۰۴/۱۷

قرار نبوده

به قلم مسعود شاهرخ

تا جایی که فهمیده‌‌ام ...

قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخورهای سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشت‌های بی‌مرز.

قرار نبوده که تا نم باران زد، دست‌ پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم ... مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی  ...
ناخن‌های مصنوعی،
خنده‌های مصنوعی،
آواز‌های مصنوعی،
دغدغه‌های مصنوعی  ...

. . .

۱۳۹۰/۰۲/۰۸

یک طرفه به قاضی نروید

چندی پیش، یک نوشته ای گذاشته بودم با این موضوع: کشکی کشکی. حالا من اینجا یک قسمت کوتاهی از اون نوشته قبلی خودم رو میارم و بعدش میرم سر اصل مطلب.

[عرضم به حضور مبارکتون که] اگه کشک دم دستتون دارید (از اون کشک‌هایی که گرد هست و خشکه و باید بذاری توی لپت تا خیس بخوره). اگه از این کشک‌ها دارید، روزی یکی حتما بخورید، چون از سرطان جلوگیری می‌کنه.

با خوندن این چیزی که در مورد کشک گفتم، چی فکر کردید؟ اگه سریع به این فکر افتادید که حالا کشک از کجام بیارم! از اون تیپ آدم‌هایی هستید که برای القای یک ایده به مغزتون نیازی به کار تخصصی و سخت نیست، مثل [بیشتر] مردم. اما اگه با خودتون فکر کردید که این صحبت در مورد کشک رو، علی از کجاش درآورده؟! [مراجه کنید به متن کشکی کشکی تا کاملا در جریان قرار بگیرید که علی دیگه کی هست این وسط] ما که همچین چیزی تا حالا نشنیده بودیم! چه دلیل علمی برای این ادعا وجود داره؟ آیا دانشگاه کمبریج مقاله داده؟ توی کدوم آزمایشگاهی در موردش تحقیق شده؟ مقاله‌اش توی کدوم [ژورنال علمی] معتبری منتشر شده؟ - اگه این سوال‌ها در ذهنتون ایجاد شده باشه، شما رو به راحتی نمیشه مورد برخورد ایده‌های نادرست، تحریف شده و بی منطق و بی دلیل علمی [و یا غیر علمی] قرار داد، ولی یه نکته مهم؛ حتی شما هم مصون نیستید. [دِ خب آخه چرا؟!] [علتش اینه که] واژه‌ای در انگلیسی وجود داره که [همه باهاش آشنایی دارید]، اما بیشتر با معنی متداول اون تا اون معنی که مد نظر منه. اون واژه اینه:
Suggest: To tell a plan to somebody in order to think about it.

اما معنی بسیار مهم دیگه‌ای هم داره که مکاران و خیانت‌کاران به بشریت روی اون بسیار کار می‌کنند:
.
Suggest: To put an idea into somebody's mind in the way that they believe it without thinking about it.

القا ایده، بدون اینکه تو در موردش حتی فکر کنی!
. . .

۱۳۹۰/۰۱/۰۳

جلیل جان، حال همه ما خوب است، اما تو باور مکن

به قلم سید علی صالحی

سلام

حال همه ما خوبست.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن،
"شادمانی بی سبب" می‌گویند.

با اینهمه عمری اگر باقی بود،
چنان از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان.

راستی بگویمت،
حوالی خوابهایمان سال پر بارانی بود.
می‌دانم، می‌دانم،
همیشه حیاط انجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است.

. . .