۱۳۹۶/۰۵/۰۲

صد سال پیش در سرزمین شیر و خورشید (بخش نخست)

این اثر به کوشش عباس جوادی تهیه و تدوین شده است.

پیشگفتار

«زندگی در شرق مسلمان» نوشته «پیر پونافیدن» می‌باشد. پیر این کتاب را به روسی نوشته و همسرش «اما کوشران پونافیدن» نیز آن را به انگلیسی برگردانده است. ترجمه انگلیسی کتاب در سال ۱۹۱۱ یعنی کمی بیش از ۱۰۰ سال پیش چاپ شده و حاوی خاطرات نویسنده از ۳۶ سال کار و زندگی به‌عنوان کنسول پادشاهی روسیه در ایران و عثمانی، و سفرهای او به مناطق مختلف ایران، «عربستان ترکی» (حجاز، بغداد و بصره و بخشی از مناطق کردی عراق عرب) و «هندوستان» می‌شود. کتاب پونافیدن اوضاع و احوال اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را شرح می‌دهد که این در ایران با اواخر قاجار و کمی قبل از انقلاب مشروطه همزمان است.

کتاب بیشتر مربوط به زندگی، آداب و رسوم، فرهنگ و جوانب مختلف زندگی مانند رسوم و باور‌های دینی، غذا و پخت و پز، بهداشت، وضع زنان، نظام عدلیه و طرز کار قوه قضائیه، مجازات و خون‌بها، شیعه و سنی و وهابی‌ها، سیاحتنامه مکه و مدینه، زیارت عتبات شیعه در عراق، عزاداری در ایران، عید‌های ملی و دینی، رشوه و فساد، مهمان‌نوازی، ورزش، تفریحات و یا استعمال فراگیر حشیش و تریاک می‌شود که خواندن هر کدام فوق‌العاده جالب است.

بخش ایران عنوان «در سرزمین شیر و خورشید» را دارد. اما در بخش‌های دیگر نیز اشاره‌هایی به موضوع‌های مرتبط با ایران وجود دارد، از جمله وضع زنان ایران در چهارچوب شریعت و عُرف و همچنین وضع کلی کُرد‌ها که در آن دوره از نظر تابعیت دولتی در دو کشور ترکیه عثمانی و ایران زندگی میکردند. این اثر در ضمن حاوی عکس‌های بسیار جالبی است که نویسنده خود و همسرش از ایران، عثمانی و هندوستان گرفته اند. تا جایی که اطلاع دارم، این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که در آن صورت واقعا مایه تاسف است.

شاید هم جای توضیح نیست که وقتی فردی، چه ایرانی و چه خارجی، مثلا از مشاهداتش در مشهد سخن میگوید اولا این، مشاهدات مشخص آن فرد معین است که بسته به شخصیت و دانش و هویت و احساسات و تجربیات و یادمانده‌های اوست. این هم احتمالا در مورد هر شخص فرق میکند. ثانیا آنچه که شخصی در مشهد و یا فلان نقطه دیگر ایران مشاهده کرده، لازم نیست در باره سرتاسر ایران و ایرانیان معتبر باشد. نکته سوم اینکه باید دانست لازم نیست هرکس با این خاطره‌ها و گفته‌ها موافق باشد. لازم هم نیست شخص نویسنده را بپسندد. با اینهمه، بنظر من پونافیدن با وجود نگاه‌هایی گاه انتقادی که مبتنی بر مقایسه ایران با جوامع غربی و مسیحی است، در مجموع از زاویه ای هم منصفانه ودانشمندانه و هم با پس زمینه ای همراه با تفاهم (اگرچه نه همیشه توافق) از جامعه‌ی مسلمان و ایرانی صد سال پیش سخن میگوید و در این رهگذر اطلاعاتی فوق العاده جالب به خواننده ایرانی امروز میدهد که جای دیگری به این صورت یافت نمیشود.

مطالعه‌ی تمام کتاب یعنی از جمله بخش‌های مربوط به عثمانی (شامل ترکیه، عراق و عربستان کنونی) و هندوستان نیز بسیار جالب هستند. شاید حتی بدون دانستن آن محیط اجتماعی و جغرافیایی، درک وضع بخصوص جامعه‌ی ایرانی در آن دوره ممکن هم نیست. اما شامل کردن آن بخش بزرگ کتاب به این ترجمه، کار را مشکل تر و شاید هم غیر ممکن می نمود. بنا بر این شما در شش گفتار با خلاصه ای بسیار فشرده از فصل‌ها و بخش‌های مربوط به ایران این کتاب آشنا خواهید شد. اگر مایل به مطالعه کامل این اثر به زبان انگلیسی بودید، میتوانید آن را از طریق اینترنت زیر این عنوان و بصورت پی‌دی‌اف و یا چاپ شده بیابید:
Pierre Ponafidine: Life in the Muslim East, New York 1911

در نهایت لازم به توضیح می‌دانم که منظور من از این تعبیر «ترجمه‌ی انتخابی و آزاد» چیست. آنچه خواهید خواند ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی «زندگی در سرزمین شیر و خورشید» و یا بخش‌های دیگر مربوط به ایران این کتاب نخواهد بود. من از آن میان هرآنچه را که بنظرم برای خواننده‌ی ایرانی جالب تر است، با سلیقه‌ی شخصی خود انتخاب کرده، خلاصه و ترجمه خواهم نمود. در ترجمه‌ی متن نیز خود را آزادتر حس خواهم نمود تا کارم آسان‌تر و زبانم روان تر باشد. اما به هر حال از آنچه که نویسنده گفته و نوشته عدول نخواهم کرد. با این ترتیب هرچه خواهید خواند، همان است که پیر پونافیدن صد و چند سال پیش در ایران ومنطقه دیده و تجربه کرده است. من از خودم چیزی اضافه نکرده ام، اگرچه آنچه که از متن کامل کتاب انتخاب شده و طوری که بیان شده، کار و مسئولیت من خواهد بودو

بخش یکم: روستا و شهر

روستاها، نقطه‌های سبز

از دور که نگاه کنید، روستا‌های ایران مانند نقطه‌های سبز در یک متن زردرنگ و خشک جلوه می‌کنند. وقتی نزدیک شوید، می‌بینید که این رنگ سبز محدود به کنار رودخانه و یا جویباری است که معمولا از وسط ده می‌گذرد. خانه‌های اکثر روستاها همانند شهرها در پشت دیوارهای بلند گِلی پنهان هستند و این هم به روستا‌ها منظره ای خسته‌کننده می‌بخشد. بارزترین مشخصه‌ی روستا رودخانه است، البته اگر آن روستا اصولا دارای رودخانه ای باشد. در دوطرف رودخانه درخت‌های بید و یا تبریزی را می‌بینید که شاخه‌هایشان در زمستان‌ها برای گرم کردن خانه‌ها بریده می‌شود. اما منبع اصلی گرمای خانه‌ها در زمستان پهِن یعنی سرگین گاوهاست که جمع‌آوری می‌شوند، با آب و کمی ‌کاه مخلوط شده بصورت تکه‌هایی پَـهن درآورده شده در زیر آفتاب خشکانده می‌شوند. بعد اینها را روی هم انبار کرده برای سوزاندن در زمستان نگهداری می‌کنند.

خانه‌های روستایی معمولا تنها یک اتاق دارند که برای زن و شوهر و فرزندانشان هم نشیمن و هم اتاق خواب است. اما گاه این خانه‌ها دارای دو اتاق و یا دو بخش جداگانه در داخل خانه است: یکی برای مردان و دیگری برای زنان. طویله‌ها معمولا در مرکز روستا قراردارند. این هم باعث می‌شود که وقتی عصر گلّه از صحرا برمیگردد، با همه‌ی سروصدا و گرد و خاکش از جلوی خانه‌ها و اتاق خواب روستاییان بگذرد. بام‌ها صاف و مسطح هستند و در وسطشان سوراخی تعبیه شده تا دود اتاق‌ها از آنجا به بیرون برود.

روستاهایی که در سینه و یا دامنه‌ی کوه‌ها ساخته شده‌اند، جالب‌تر و رنگین‌تر هستند. روستاهای بزرگ دارای دکان، مسجد و حتی حمام عمومی خود هم هستند. مزرعه‌ها بلافاصله در دور و بر روستاها قرار دارند.

باید به‌طور خلاصه بگویم که کشاورزی ایران در وضعی بسیار ابتدایی قرار دارد. اکثرا آنچه که انجام می‌شود عبارت از شخم زمین با یک خیش چوبی و سپس آبیاری زمین است. در بعضی جا‌ها کود طبیعی و یا حتی کود خاکستر به خاک داده می‌شود. مثلا در دشت‌های ارومیه از تل‌های خاکستر که از آتشکده‌های قدیمی ‌زرتشتیان باقی مانده است، برای بارور کردن خاک استفاده می‌شود. در مناطق دیگر مانند تبریز، اصفهان و خراسان روستاییان برای تامین کود طبیعی به پرورش کبوتر می‌پردازند.

غله معمولاً در ماه مه و ژوئن می‌رسد. غله را که بیشتر عبارت از گندم و یا جو است با دست درو کرده به کمک ارّابه‌های دوچرخه و یا گاو و خر به مرکز ده می‌آورند. هر روستایی غله‌ی خود را در جای مستقل خود باز به کمک گاو و خر و با دستگاهی ابتدایی و چوبی که «چرخ» نامیده می‌شود می‌کوبد تا دانه از کاه جدا شود. چرخ که از سوی یک یا دو گاو کشیده می‌شود، چند چرخ با چاقو‌های تیز دارد که غله را خرد می‌کند. روستایی روی نیمکتی که بالای چرخ‌هاست می‌نشیند و گاو را هدایت می‌کند. چرخ مرتبا در دایره‌ای می‌چرخد تا گندم کوبیده شود. کاه را به کمک شنه از دانه جدا می‌کنند و دانه‌ها را بصورت توده و یا قبّه که «خرمن» نامیده می‌شود در «خرمنگاه» یعنی همان مرکز ده که همه محصولشان را می‌اورند، جمع می‌کنند. کاه را در طول سال به گاو و گوسفند می‌دهند. در همان خرمنگاه است که محصول بین روستایی و مالک و یا «خرده‌مالک» آن روستا تقسیم می‌شود. «خرده‌مالک» به کسانی می‌گویند که مشترکاً همراه با دیگران مالکیت زمین و یا ده را داشته باشد. بعضی روستاییان صاحب بخشی از زمین زراعی خود هستند، اما اکثرا چنین نیست، یعنی زمین زراعی در مالکیت شخصی است که اکثرا نه در آن روستا بلکه در شهر زندگی می‌کند. سهم زارع از آن محصول، وابسته به آن محل و سنتی است که در گذشته رایج بوده و می‌تواند یک سوم یا کمی‌بیشتر و یا کمتر از مقدار محصول باشد.

گوسفند در کنار گاو از مهم ترین حیوانات خانگی در روستاهای ایران به شمار می‌رود. گوسفند‌های ایران از جنس «دُنبه دار» هستند. دُم این گوسفندان بزرگ و چربی است. این ذخیره‌ی چربی باعث می‌شود که گوسفندان ایرانی بتوانند هفت-هشت روز را بدون چریدن سپری کنند. از این جهت گوسفندان ایرانی حیواناتی قانع هستند و نگهداری آنان آسان تر از برخی حیوانات دیگر است. در اینجا نمی‌توان از خر به‌عنوان یکی از حیوانات اصلی خانگی در ایران یاد نکرد. آنها از گوسفندان هم قانع‌تر و پرکارتر هستند. کار اصلی بارکشی در ایران به گردن خر و تاحدی هم قاطر است.

من خودم در مشهد مرد فقیری را می‌شناختم که تنها سرمایه‌اش (به ترتیب اهمیتشان برای او) یک زن، یک خر و یک فرزند نوزاد بود. بعضاً ما از کنار مزرعه‌ی کوچک او می‌گذشتیم. در بهار می‌دیدیم که خر، خیش را می‌کشید، زن آن را هُل می‌داد و مرد هم کلاّ خیش و خر را هدایت می‌کرد. وقتی محصول می‌رسید، خر استراحت می‌کرد، اما زن و مرد عرق‌ریزان محصول را درو می‌کردند. وقتی هم کار مزرعه تمام شد، خر ابتدا محصول، سپس وسایل کشت و شخم، و بالاخره نوزاد آن خانواده را پشت خود حمل کرده به ده می‌برد و طبیعتا در آنجا کار در خرمنگاه آغاز می‌شد.

آبیاری مصنوعی به‌خصوص در مناطق خشک و کم باران برای کشت غله مهم است. اما در برخی مناطق کوهستانی ایران که آب و بارانش کافی است، غله بدون آبیاری و یا کوددهی هم به بار می‌آید و در سال چندین بار محصول چیده می‌شود. در این قبیل مناطق اگر سالانه فقط چهار-پنج بار محصول جمع شود، ایرانیان با شکسته نفسی می‌گویند «محصول بد نیست.» در مناطق حاصلخیزی مانند برامین (ورامین، -م.) در نزدیکی تهران سالانه حتی ده-بیست بار محصول به‌دست می‌اید.

باغ‌های میوه و سبزی با دقت آبیاری و نگهداری می‌شوند. این باغ‌ها با یک کلبه‌ی نگهبانی، یکی دو مترسک و حتی نوشته‌هایی مجهز هستند که با اشاره به آیات قرآن، دزدان احتمالی سبزی و میوه را از این کار برحذر می‌دارند.

هر روستا کدخدای خود را دارد که مسئول جمع‌آوری مالیات و حفظ آسایش مردم است. اکثر روستاها یک «میراب» هم دارند که مسئول توزیع عادلانه‌ی آب است. این کار هیچ هم آسان نیست، چرا که اختلاف بر سر تقسیم آب می‌تواند به زد و خورد‌های خونین بیانجامد. اگر کمبود آب و نرخ ساعتی آبیاری را درنظر بگیریم، از چنین اتفاقاتی نمی‌توان زیاد شگفت‌زده شد. کافی است که با یک حرکت کوچک بیل، کمی‌ پیش از سررسیدن ساعت آبیاری مزرعه‌تان، آب را از مزرعه‌ی همسایه به باغ و یا مزرعه‌ی خودتان هدایت کنید.

وقتی در مشهد زندگی می‌کردیم یک باغ بزرگ داشتیم. طبق قرارداد، می‌بایست تمام ساعات دوشنبه‌ها آب دریافت می‌کردیم، اما آب جویبار قبل از آنکه به باغ ما برسد از مزرعه‌های همسایه‌های ما می‌گذشت و باغبان ما هر ساعت شاهد قطع آب می‌شد. همسایه‌ها کوشش می‌کردند کمی ‌هم که شده از حق آب ما استفاده کرده، آن را به‌طرف باغ و مزرعه‌ی خویش هدایت کنند. این هم باعث بگومگو‌های جدی همراه با داد و فریاد بین باغبان ما و همسایه‌ها می‌شد که بالاخره راضی می‌شدند که مانع آب ما نشوند.

شهرها و حمام‌ها

بگذارید از توصیف بازار‌ها و دیگر موضوع‌های آشنا برای اکثریت صرفنظر کرده به موضوع حمام‌های عمومی بپردازم که چیزی بسیار مهم در زندگی ایرانیان است. این حمام‌ها مکان‌های بزرگی هستند که زیر سطح زمین ساخته می‌شوند. سقف آنها گنبد مانند است و شیشه دارد تا نور خارج به داخل حمام نفوذ کند. از بیرون، در ورودی حمام را می‌توان با دیدن لُنگ‌های رنگارنگی شناخت که آویخته شده‌اند تا خشک شوند. جالب است که سقف‌های گنبدی از داخل دارای نقش‌های رنگارنگ رستم و یا پادشاهانی هستند که سبیلی پرپشت و دراز دارند و ابروانشان به همدیگر چسبیده است.

هر حمام دارای چندین اتاق است که برای شست‌وشو در نظر گرفته شده است. اما یکی از این اتاق‌ها هم مخصوص رنگ کردن پوست و مو با حناست، که گرد گیاهی سبز رنگ است، اما رنگ گرد آن در بدن و موی سر انسان تبدیل به سرخ خرمایی می‌شود. تصور عمومی آن است که حنا به مو قوت می‌بخشد، از مسکن نمودن شپش و دیگر حشرات در سر آدمی‌ جلوگیری می‌کند و به‌علاوه رنگش هم زیباست. هر پنج، شش هفته، یک بار موی سر، انگشتان دست و گاه پا را با حنا رنگ می‌کنند و حتی بعضی‌ها اگر این مدت سپری شود و موی سرشان را رنگ نکنند، می‌گویند که به همین جهت سر و یا چشمانشان درد می‌کند، چرا که به حنا عادت کرده‌اند.

گیاه حنا در جنوب ایران می‌روید. برگ‌های گیاه خشکانده می‌شوند. با کوبیدن برگ‌های خشک در‌هاون، گرد حنا به‌دست می‌آید. بعد آن را در حمام با آب گرم مخلوط کرده بصورت خمیر در می‌آورند و به موی سر و انگشتان دست و پا می‌مالند. پس از چند ساعت آن را می‌شویند. رنگ حنا تا چند هفته باقی می‌ماند. پس از رنگرزی با حنا، بسیاری مردان و زنان که می‌خواهند موی سرشان به رنگ سیاه و براق در آید، خمیر دومی‌هم به سرشان می‌مالند که از گیاهی بنام «نیل» و به همان طریق خشک کردن و کوبیدن حاصل می‌شود. نیل در ولایت کرمان به عمل می‌آید. این خمیر بعد از دو ساعت با آب شست‌وشو می‌شود، اما رنگ تیره و خوش‌آیندش برای چند ماه باقی می‌ماند. همین رنگ کردن دوگانه‌ی مو باعث شده که برخی سیاحان غربی در خاطراتشان نوشته‌اند که در ایران کسی موی سفید ندارد. بعضی مردان ریششان را فقط با حنا رنگ می‌کند. به همین جهت شما مردان بسیاری می‌بینید که ریششان سرخ حنایی است. بعضا سر و گردن گوسفندهای سفید رنگ و دُم اسبان شاه را نیز با حنا سرخ می‌کنند. این مزیت تنها مخصوص اسب‌های دربار است.

از آنجا که تمام کار رنگ کردن پوست و مو در حمام چندین ساعت طول می‌کشد، اتاق‌های حمام که مخصوص این کار هستند به نوعی «کلوب» مشتریان تبدیل شده است. مشتری‌ها در آنجا نهار می‌خورند، چای می‌نوشند و قلیان می‌کشند و از همه مهمتر صحبت می‌کنند و اخبار روز را بین همدیگر مبادله می‌کنند.

این اتاق در ضمن محل اصلاح موی سر هم هست. پیش از رنگ کردن موی سر و ریش، کارگرانی به نام «دلّاک» که ضمنا بدن شما را شستشو می‌کنند، موی سر شما را کوتاه هم می‌کنند و بعد به کار رنگ کردن شروع می‌کنند. مردم معمولی موی سرشان را تا پهنای سه-چهار انگشت نگه می‌دارند، اما ملاها و سید‌ها معمولا سرشان را ازته می‌تراشند. رقاص‌ها و درویش‌ها سرشان را هیچ نمیتراشند. ایرانیانی که به سبک اروپایی ‌ها فکر و زندگی می‌کنند نیز هرگزسرشان را ازته نمی‌تراشند.

هر روز وقت معینی از حمام برای بانوان جدا می‌شود. صاحب حمام پشت بام حمام رفته با نوازش یک شیپور و یا بوق مخصوص آغاز وقت حمام زنانه را با صدای بلند اعلام می‌کند.

در ایران غیر مسلمان را به حمام راه نمی‌دهند چرا که فکر می‌کنند بدن غیر مسلمان نجس و بدن مسلمانان پاک است. من در یک شهر کوچک بعد از جر و بحث زیادی با صاحب حمام توانستم به یک حمام بروم. این هم پس از مبادله‌ی چندین سکه بین من و او آن هم تنها به یک شرط ممکن شد و آن اینکه یکی از دلاکان حمام مرا کول کند و تا داخل حمام ببرد تا اینکه من با گذاشتن پای خیس خود در حمام، آن را نجس نکنم.

در اردبیل هم من تجربه‌ی دیگری داشتم که به همان درجه تحقیرآمیز بود و آن اینکه پس از کشاکش بسیار بالاخره به من اجازه‌ی ورود به مسجدی دادند که فرش معروفی دارد و بنظرم قطعه‌های مشابه آن در «موزه‌ی کنزینگتون» لندن هم است. زیبایی آن فرش مرا مسحور خود کرد. اگر می‌دانستم که سال‌ها بعد قیمت این فرش چقدر سرسام آور خواهد شد، شاید کوشش می‌کردم آن را بخرم. اما به هر حال من در آن سال‌ها جوان بودم و حقوق چندانی نمی‌گرفتم.

نکته‌ی دیگری که نمی‌توان در توصیف ایران ناگفته گذاشت گورستان‌های آن است. پیش از همه بگویم که گورستان‌های شهر‌ها در جایی ساخته می‌شوند که اصلا انتظارش را ندارید: مرکز شهرها. دیگر اینکه این گورستان‌ها دیوار و حصاری در گرداگردشان ندارند. با این ترتیب گورستان‌ها عملا تبدیل به محوطه‌ی بازی مانند یک میدان شده‌اند که مردم از وسط آن گذشته به کار و زندگی خود می‌روند، بچه‌های مردم فقیر در آنجا بازی می‌کنند و سگ‌های ولگرد شبانه قبر‌های نوساخته را که خاکشان هنوز سفت نشده به هم می‌ریزند. اگر باران ببارد، سوراخ‌ها و حفره‌هایی در خاک این قبرها باز می‌شود، طوری که گاه حتی کفن و گوشه ای از جسد مردگان ظاهر می‌گردد. شگفت انگیز نیست که محله‌های دور و بر این گورستان‌ها تبدیل به مراکز بیماری‌های مسری شده‌اند. در این گورستان‌ها، محل‌های مخصوصی هم هستند که مردم مرده‌هایشان را آورده موقتاً در آنجا جای می‌دهند تا به‌زودی به مکان‌های مقدسی مانند مشهد و کربلا برده دفن شوند. حتی بعضی‌ها در این مدت موقت، مرده‌هایشان را در حیاط و یا زیرزمین خانه‌ی خود مدفون می‌کنند. کنسول‌ها و نماینده‌های کشورهای خارجی به سختی می‌توانند به مسئولان مربوطه بقبولانند که این، کاری بسیار خطرناک است.

میدان‌ها نیز محل مهمی از شهر‌های ایران هستند. میدان‌ها معمولا در وسط شهر و روبه‌روی اقامتگاه والی (استاندار، -م.) و یا سربازخانه‌ها قرار دارند. رژه‌های نظامی‌ و اعدام‌ها در همین میدان‌ها اجرا می‌شوند. این میدان‌ها در عین حال عرصه‌ی پرسه‌زدن سگ‌های بیچاره‌ی ولگرد هستند که حتی از سگ‌های معروف ولگرد در قسطنطنیه (استانبول، -م.) هم بیچاره‌ترند.


ادامه دارد  ...
. . .

۱۳۹۵/۱۲/۲۵

چهارشنبه سوری

هفت کپه آتش و پریدن از روی آن با زمزمه «زردی من از تو، سرخی تو از من» را می‌توان ماندگارترین آیین چهارشنبه سوری، آخرین سه شنبه شب سال دانست که همچنان در کوچه‌پس‌کوچه‌های «ایران بزرگ» انجام می‌شود. مراسمی برای استقبال بهار و زنده شدن طبیعت که نمی‌توان برای آن، رسوم و تاریخچه‌ای مکتوب یافت.

در اندیشه ایرانیان باستان، شب چهارشنبه آخر هر سال آخرین پایگاه گذر از بدی‌ها و تاریکی‌های گذشته و فرصتی مناسب برای آغاز یک دوره جدید است؛ اتفاقی که تلاش شده به صورت نمادین و با روشن کردن آتش و دود برخاسته از آن به نمایش گذاشته شود.

بنا بر برخی روایات تاریخی، قداست و اهمیت آتش در میان ایرانیان باستان، دلیل اصلی شکل‌گیری این سنت بوده و دلیل انتخاب روز چهارشنبه برای آن نیز وجود چهار فصل در طول سال است؛ انتخابی که البته بر اساس برخی روایت‌ها پس از ورود اعراب به ایران برای این مراسم انتخاب شد. چرا که روزهای هفته در پیش از اسلام نه بر اساس هفت روز بلکه بر اساس سی روز تقسیم می‌شد و هر روز برای خود نام جداگانه‌ای داشت.

به باور خداداد رضاخانی، تاریخ‌دان مقیم آمریکا، ایده هفته‌گذاری از ابتکارات «بابلی‌های باستان» بوده است، در نتیجه در دنیای قبل از اسلام «هفته» شناخته شده بود:‌ «در آن زمان هم برای آبیاری مزارع و گذر فصل‌ها و ارتباط آن به کشت و زار به هفته نیاز داشتند. اسامی روزهای هفته هم اگرچه جدید به نظر می‌آید ولی یونانی‌ها هم مثل ما روزهای هفته را با تلفیق عدد و کلمه می‌خوانند. اما برای این‌که در چه روزی این مراسم برگزار می‌شده، هیچ سندی در دست نیست».

نخستین نشانی ثبت شده از چهارشنبه سوری اما در تاریخ بخارا، تالیف محمد بن جعفر نرشخی (۲۸۶ - ۳۴۸) آمده است که طبق آن، در زمان سامانیان به این مراسم «جشن سوری» می‌گفتند که حتی منجر به آتش‌سوزی در قصر منصور بن نوح شده بود.
... و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هرچه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آن گاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون "شب سوری" چنان که "عادت قدیم" است، آتشی عظیم افروختند. پاره ای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت.

فردوسی هم در شعرهایش به این عادت قدیم اشاره‌هایی داشته است (از پادشاهی یزدگرد):

ستاره شمر گفت بهرام را

که در چهارشنبه مزن کام را
اگر زین بپیـچی گزند آیدت

همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بد در میان سپاه

از این روی و آن روی بد رزمگاه
بشد چارشنبه هم از بامداد

بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی

می و رود و رامشـــــــــگر و خوردنی
ز جیـحون همی آتش افروختند

زمین و هوا را همی سوختند

مراسم چهارشنبه سوری آخر سال در میان ایرانیان در دو سطح جداگانه برگزار و پاس داشته می شد؛ نخست سطح ملی بود که گاهی از مرزهای هویتی آریایی نیز فراتر می رفت و سطح دوم نیز بخش خصوصی آن بود که در میان اقوام و خرده‌ فرهنگ‌های مختلف به صورت متفاوت وجود داشت.

آن بخش مردمی و فراگیر که به صورت روشن کردن آتش و گرد آن آمدن انجام می‌شد در سراسر پهنه جغرافیایی ایران، قفقاز و میان ایرانیان مقیم مصر، هند، ترکیه و ... رواج داشته و دارد؛ اما بخش اختصاصی آن به اقوام خاصی منحصر است و از هر گروه اجتماعی به گروه اجتماعی دیگر متفاوت است. برای مثال در تهران قدیم و در میدان ارگ آن توپ کهنسالی بود که صد سال بر فراز صفه‌ای قرار داشت و شب‌های چهارشنبه آخر سال افرادی که آرزو و یا خواسته‌ای داشتند بر فراز آن می‌رفتند و از زیر آن می‌گذشتند تا نیازشان برآورده شود. در منطقه آذربایجان ایران همه خریدهای شب چهارشنبه سوری را از چهارشنبه بازار تهیه می‌کردند و بازارها را در این شب به شکل ویژه تزئین و نورافشانی می‌کردند.

در منطقه کردستان در این شب بازی‌هایی مثل هله شکنی و یا شکستن تخم مرغ وجود داشت که آن دو طرف بازی تخم مرغ‌های پخته خود را به هم می زدند و تخم مرغ هرکس که نمی‌شکست، برنده بازی بود. در مناطق غربی و شمال غربی ایران، سنتی به نام شال‌اندازی وجود داشت که البته هنوز هم با کمی تغییر رواج دارد؛ به این شکل که بسیاری از افراد، شالی را به دست می‌گیرند و به خانه بزرگترها می روند. در این سنت بسیاری از صاحب خانه‌ها به سر شال، پول، شیرینی، میوه و آجیل می‌بندند و شال انداز به محض اینکه متوجه شد به شال او چیزی بسته‌اند به سرعت درب را باز کرده و شال خود را گرفته و به سرعت از منزل خارج می‌شود.

فال‌گیری، بخت گشایی، آجیل چهارشنبه سوری، آش چهارشنبه سوری، قاشق زنی، جشن مردگیران از دیگر سنت‌های زیبایی است که در مناطق مختلفی رواج داشت. فال‌گوش ایستادن، قاشق‌زنی و کوزه شکستن دیگر آیین‌هایی هستند که خصوصا در دهه‌های گذشته بیش از امروز به انجام می‌رسید. مردم نیت می‌کردند و پشت دیوارها فال‌گوش می‌ایستادند تا از پچ‌پچ‌هایی که می‌شنیدند نیت خود را تعبیر کنند. در همان شب، کوزه‌ها پر از آب می‌شد و از پشت بام به پایین میفتاد تا نحسی و بدی سال گذشته از میان برود. در قاشق‌زنی هم جوانان صورت‌های خود را می‌پوشاندند، به در خانه‌ها می‌رفتند و صاحب‌خانه را با صدای کوبیدن قاشق‌ها به ظرف خبر می‌کردند تا به آن‌ها شیرینی و آجیل‌های مشکل‌گشا بدهند. طبق باورهای کهن ارواح پیش از سال جدید به میان بازماندگان می‌آمدند، روی خود را می‌پوشاندند و به رسم یادگاری به عزیزان خود هدیه‌ای می‌دادند. رسمی که مشابه آن را در شب هالووین می‌بینیم.

رضاخانی معتقد است که رسوم چهارشنبه سوری، «تک و بی‌بدیل» نیست، هر کدام از آن‌ها را می‌توان در فرهنگ‌های دیگر هم یافت. مثل همین قاشق‌زنی در هالووین، بان فایر در انگلیس یا از روی آتش پریدن در بخش‌هایی از ترکیه. در تقویم ارامنه هم روز چهاردهم فوریه، چهل روزه شدن مسیح به عنوان «عید ترندز» نام‌گذاری شده که محور آن آتش است. غروب روز سیزدهم در حیاط‌ کلیساها و خانه‌ها آتشی روشن می‌شود و روز بعد با اجرای مراسم عبادی، این جشن به پایان می‌رسد. ارمنی‌ها از نظر قومی و زبانی به اقوام هند و اروپایی تعلق دارند و از نظر جغرافیایی، ارمنستان در منطقه‌ای واقع شده که گمان می‌رود منشا کوچ اصلی اقوام آریایی باشد. موعد چهارشنبه سوری، شش هفته پس از این جشن است.

اما از یک جهت می‌توان چهارشنبه سوری را برای نگهداشتن تقویم به زرتشت ربط داد. تقویم زرتشتی ۱۲ ماه ۳۰ روزه دارد یعنی یک سال ۳۶۰ روزه. در نتیجه ۵ روز پایانی سال گمشده‌اند. به گفته رضاخانی متدیانان آیین زرتشت این ۵ روز را به مناجات و رفتن به عبادت‌گاه می‌پرداختند و خود را برای سال نو و نوروز آماده می‌کردند و برای همین «شاید تعیین چهارشنبه سوری در یکی از آخرین جشن‌های پیش از نوروز به این ۵ روز گمشده مرتبط باشد».

آنچنان که آمد، در فرایند آغاز این سنت تاریخی و نیز در نوع برگزاری آن در تاریخ و میان خرده فرهنگ‌های مختلف تفاوت وجود داشت و با اینکه برپا کردن آتش محور آن بود، این همه سنت چهارشنبه سوری نبود و دلیل برافروختن آن نیز یک هدف نمادین ارزشمند بود.

این سنت زیبا و فراگیر ایرانی در سال‌های گذشته به شدت به تحریف کشیده شده است. این سال‌ها دیگر کمتر کسی از چیستی اصیل این مراسم اطلاع دارد و نه تنها برافروختن آتش آن هم با آن نمادهای قدیمی ملاک نیست، بلکه اعمال خطرناک و خسارت بار وحشتناکی جای آن را گرفته است؛ رفتاری که هر ساله ده‌ها ایرانی را به کام مرگ می‌کشاند و صدها تن دیگر را نیز با خسارات جانی دایمی رو به رو می‌کند. امروز دیگر بسیاری از سر «زردی من از تو، سرخی تو از من» هم بی‌خبرند. همان‌طور که ثمین باغچه‌بان پیش از مرگش، یک روز پیش از نوروز ۱۳۸۷، در یادداشتی نوشته بود: «… چهارشنبه سوری از یاد بچه‌های ما رفت...».

شاید اکنون نیاز باشد فلسفه قدیمی این سنت زیبا بازخوانی شود و به مردم جامعه به ویژه جوانانی که این سنت را تا مرزهای خطرناک نابودی خود تقلیل داده‌اند، گوشزد کرد که کارکردهای مثبت و زیبای چهارشنبه سوری در میان ایرانیان و پاسداشت رفتار گذشتگان با عملکرد آنان در شرف حذف کامل قرار گرفته است.

گردآوری شده از منابع دیگر
. . .

۱۳۹۵/۱۲/۰۹

منِ ایرانی

روزگاری است تیره و تار که در آن خواری و پستی و فرومایگی عادی و بدیهی شده و سرافرازی و خوداندیشی و خودباوری را با ناباوری و انکار می‌نگرند. طی سال‌های گذشته با جریانی خزنده و گسترش یابنده در فضاهای مجازی روبرو بوده‌ایم که می‌توان آن را دنباله‌ای از روحیه‌ی خود-خوار-انگارانه و خودباخته‌ی قشری از روشنفکران ایرانیِ دهه‌های گذشته دانست. روحیه‌ای که عناصر اصلی‌اش را می‌توان در سه عنوان خلاصه کرد.

نخست: نکوهش هرآنچه که ایرانی‌ است و عیب‌تراشی برای عناصر هویت ایرانی، در حدی که به جعل تاریخ و تحریف واقعیت‌ها پهلو می‌زند. این نکوهش می‌تواند هر رفتاری را در خود بگنجاند؛ از طعنه به رفتارهای عادی مردمان گرفته تا ریشخند چهره‌هایی نامدار و اثرگذار. این عیب‌جویی بی آن که به داده‌های تاریخی و مستندات علمی و عقلانی توجهی کند، تنها در پی خرده‌گیری و خوارداشت «ایرانی بودن» است؛ خواه نمود این هویت آداب و رسوم و سنن مردم باشد و خواه چهره‌ی درخشان بهتران و مهترانِ تمدن‌مان.

دوم: ستایش ساده‌لوحانه از مدرنیته، که آشکارا در غیاب آشنایی با مبانی تمدن مدرن درآمیخته است. اغلب ذکر شگفتی‌هایی تحسین‌برانگیز از سجایای «خارجی‌ها» هم چاشنی این حرفهاست، که باز با نادانی و سطحی‌نگری چاره‌ناپذیری درباره‌ی فرهنگ‌های دیگر گره خورده است. یعنی دوقطبی‌ای در کار است که یک سویش «ما ایرانی‌های بد» و طرف دیگرش «آن خارجی‌های خوب» قرار دارند. همین قدر ساده‌لوحانه و همین‌قدر ساده‌انگارانه!

سوم: نوعی خودبرتربینی بی‌پایه و احساس جدایی از «ایرانی‌ها»،‌ و خود را از خمیره‌ی دیگری پنداشتن. از آنجا که گوینده‌ی این حرف‌ها خود ایرانی است و اغلب کلکسیونی از عیب‌های واقعی (و نه جعل‌های تبلیغاتی) را هم حمل می‌کند، این توهم از سویی متناقض می‌نماید و از سوی دیگر مضحک. قاعده‌ هم این است که هرچه فاصله‌ی ذهنی این انیرانی‌ها از ایرانی‌ها بیشتر باشد، عیب و نقص‌های خودشان هم بیشتر است. یعنی در وضعیت خالص و غایی‌اش با فروپایه‌ترین اعضای تمدن ایرانی سر و کار داریم که بیمار و ناتوان و نادان و انباشته از عقده‌های گوناگون هستند، و می‌کوشند با خوارداشت اوج‌های فراوان این تمدن و مستقل پنداشتن خویش از بدنه‌ی آن، هویتی -هرچند بی‌رمق و مضحک- برای خویش دست و پا کنند.

این سه شاخص در گفتمان طیفی از روشنفکران در دهه‌ی ۱۳۴۰ تثبیت شد و با دست زمانه بر سرزمین‌مان غلبه یافت و طی دهه‌های گذشته در پیوندی عریان و رسوا با جریان‌های ایران‌ستیز و نواستعماری به گفتمان غالب طبقه‌ی متوسط فرهنگی تبدیل شده است. گفتمانِ بر آمده از این جریان امتداد ایران‌ستیزیِ نیروهای خارجی و تجزیه‌طلبیِ دست‌نشاندگان داخلی‌اش است و از آنجا که هویت دیرینه و استوار ایرانیان را مهمترین مانع در این راستا می‌بیند، نکوهش ایران و ایرانی را تبلیغ می‌کند و در کنارش هرآنچه که غیرایرانی است را می‌ستاید و می‌پرستد. ایرانی به خاطر وفاداری به سننی مانند نوروز و چهارشنبه‌ سوری و مهرگان و عاشورا در بافت این گفتمان جلوه‌ای واپسگرا و قدیمی و مندرس و اُمُل پیدا می‌کند، بر خلاف اروپایی‌هایی که به خاطر دلدادگی‌شان به مراسمی کاملا دینی مانند کریسمس که هم نوپاتر است و هم از نظر تاریخی بی‌بنیادتر، «شیک و مجلسی و باکلاس» دانسته می‌شوند. از سویی ایرانیان به خاطر ستودن چهره‌های درخشان و جهانی‌ای مانند کوروش و ابن‌سینا و فردوسی نژادپرست و متعصب پنداشته می‌شوند، و از سوی دیگر تحسین اغراق‌آمیز آمریکاییان از رئیس‌جمهورهای دویست سال پیش‌شان یا هویت‌تراشی نوعثمانی‌ها و پان‌عرب‌ها درباره‌ی شخصیت‌هایی تخیلی و ناموجود بسیار طبیعی می‌نماید. ایران زمینی که پنج هزار سال، دیگِ جوش اقوام و نژادها و زبان‌ها و ادیان گوناگون بوده و نقطه‌ی مرجع رواداری در تمدن‌های انسانی است با برچسب‌هایی مانند نژادپرست و فاشیست و شوونیست و مشابه اینها فروپوشانده می‌شود، تا بزرگترین امپراتوری سرکوبگر قرن بیستم و شعارهای فریبکارانه‌ی سوسیالیستی‌اش جلوه‌ای بیابد، یا دموکراسی بزرگترین امپراتوری امروزین که تقریبا تمام تاریخ‌ کوتاهش را به برده‌گیری و برده‌داری نژادپرستانه گذرانده، قدری ریشه‌دارتر و زیباتر جلوه کند.

داده‌هایی در دست است که نشان می‌دهد فضای مجازی کشورمان طی دهه‌های گذشته میدانی برای سرمایه‌گذاری کشورهایی دیگر بوده است. کشورهایی هر چند نوظهور با کمتر از یک قرن تاریخ که بقا و دوام‌شان را در ضعف و ناتوانی و تجزیه‌ی ایران زمین جستجو می‌کنند و این جدای از زیرکی رسانه‌های غول‌پیکر خارجی و ندانم‌کاری رسانه‌های داخلی است که سازی همساز با همان‌ها را کوک می‌کنند. تردیدی نیست که سربازان پیاده‌ی این جریان ناآگاهانه به آن پیوسته‌اند و گفتمانِ مورد نظرمان را از سر نادانی و غفلت همچون امری طبیعی و عادی یا چه بسا مُد روز تکثیر می‌کنند. با این همه بیم آن می‌رود که هدف نهایی این گفتمان - که هویت‌زدایی از ایرانیان است - در دراز مدت برآورده شود و ترسیم تصویری پلید و زشت از مفهوم «ایرانی» کم کم بر آن بخشِ ناتوان و سست‌عنصر از از ایرانی‌ها اثری بر جای گذارد. تاثیری که ناگزیریم نادیده انگاشتن‌اش را بلاهت، و مشارکت در آن را خیانت بنامیم. در این شرایط همه‌ی ما که هویت ایرانی داریم و از سطحی پایه از هوشبهره (آی کیو) و دانایی برخورداریم،  وظیفه داریم در دفع این بلای گفتمانی بکوشیم. 

چندی است در این زمینه، کارزاری مدنی با نام «منِ ایرانی» را آغاز گردیده است که در طی آن پیشنهاداتی از جمله چهار کنش مدنی مشخص آماده شده است.

نخست: در گفتمان عادی و روزانه‌ی خود از توهین به هرآنچه با هویت ایرانی پیوند خورده خودداری کنید. بدیهی است که اگر بپذیریم توهین به اقلیت‌های قومی و دینی کاری غیراخلاقی و ناشایست است، پیشاپیش پذیرفته‌ایم که توهین به اکثریت‌ مردمی که ملیتی را برمی‌سازند باید بسی غیراخلاقی‌تر و ناشایست‌تر باشد. مراقب باشیم در گفتارمان کلیدواژه‌هایی مانند «ایرانی‌ها»، «پارسی‌ها»، «ایران زمین»،‌ «آریایی» و هر مفهوم دیگری که با هویت ملی ایرانی پیوند خورده را لغو و بیهوده به کار نگیریم و به ویژه بنگریم که طنینی منفی و نادلخواه به این رمزگان منسوب نکنیم و غرض و مرض دیگران را در گفتار خویش مهمان نسازیم. به ویژه باید از چسباندن صفت‌هایی منفی به «ایرانی‌ها» و استفاده از تعبیر نادرست و پرمغلطه‌ی «ایرونی‌بازی» پرهیز کرد. ترفند تبلیغاتی ایران‌ستیزان در این مورد آن است که کردار و رفتار ناشایست یک یا چند تنِ معدود را به کل اعضای ملت تعمیم می‌دهند. باید مراقبت بود که چنین تعمیم غرض‌ورزانه و نادرست که به لحاظ آماری غیرعقلانی هم می‌باشد، در گفتارمان راه نیابد و به ویژه وابستگان به تمدنی دیرینه و کهنسال مانند ایران را با این شیوه‌های گزینشی خوار نداریم و هرجا چنین تعمیم نا‌به‌جایی دیدیم در فاش و رسوا ساختن‌اش پیشقدم باشیم.

دوم: از نقل و تکرار گفتارهایی جعلی که چهره‌ای زشت و نازیبا از تاریخ و جغرافیای ایران ترسیم می‌کند بپرهیزیم. می‌توان با قطعیتی بالا ادعا کرد که تقریبا همه‌ی آنچه در قالب نکات تاریخی منفی درباره‌ی ایرانیان صورتبندی شده و همچون سیلی سازمان یافته فضای مجازی را در خود غرقه کرده، از نظر علمی و با استناد به مدارک تاریخی نادرست و دروغ است. بیایید از بازپخش این دروغ‌ها خودداری کنیم و در صورتی که برخی‌شان به نظرمان مهم و پرسش‌برانگیز می‌نمایند از متخصصان و دانشمندان حوزه‌های تاریخ و جامعه‌شناسی درباره‌شان پرس و جو کنیم. بیایید قدری تاریخ بخوانیم و هرجا چرندهایی ایران‌ستیزانه دیدیم نادرستی‌اش را با ارجاع به اسنادی معتبر فاش سازیم. بیایید از بیان مهری که نسبت به پدران و مادران‌مان و گذشتگان‌مان در دل داریم نهراسیم و بدون شرمساری از سربلندی نیاکانمان سربلند باشیم. بیایید از ایفای این نقشِ شرم‌آورِ «ناظر بی‌طرف» و «تماشاچی بی‌رگ» دست برداریم، که وقتی هدف تخریب هویت‌مان و توهین به پیشینه‌مان است، این طرز رفتار در دامنه‌ی بی‌غیرتی و بی‌عقلی نوسان می‌کند. بیایید احترام پیشینیانِ بزرگ و نامدار و ستودنی خویش را نگاه داریم و سرافرازانه بکوشیم تا با ایشان همسان باشیم، شاید که همچون آنان بزرگ شویم و آیندگان احترام‌مان را نگاه دارند.

سوم: مردم ایران زمین طی نیم قرن گذشته زنجیره‌ای از جنگها، انقلابها، مداخله‌های خارجی، بحران‌های زیست‌محیطی، فروپاشی‌های اجتماعی و فاجعه‌های طبیعی و مصنوعی را از سر گذرانده‌اند و با این همه هنوز مردمانی متمدن و نیکوکار و ارجمند باقی مانده‌اند. نمودهای رفتار متمدنانه و درست و اخلاقی هم‌وطنان‌مان را فراوان می‌توان در گوشه و کنار بازجست. لازم است که این نمودها در قالب عکس، فیلم کوتاه و گزارش‌های کتبی کوتاه یا بلند ثبت شود و تکثیر گردد. نیاز داریم تا زیبایی‌های آنچه که هستیم را بنگریم و بنگاریم و به نمایش بگذاریم. شاید که زشتی‌های مهندسی شده و ناراستِ پرتاب شده به سویمان را باطل سازد. ضرورت دارد که حین انجام این کار از هر نوع اغراق، زیاده‌روی، و تعصب بپرهیزیم و به حقیقتِ عریان و خام وفادار باشیم. این حقیقت مستند و قاطع به قدری تناور و زورمند است که ما را از هر افزوده‌ی دیگری بی‌نیاز می‌سازد.

چهارم: تاریخ و ادبیات و فرهنگ ایران‌زمین انباشته از معناهای بلند و رخدادهای ارجمند و کردارهای تحسین‌برانگیز و چهره‌های درخشان است. لازم است که در این زمینه‌ها بیشتر بدانیم و سرمشقه‌ا و الگوهای کامیاب و جذاب را در این میان برگزینیم و ضمنِ آن که خود از آموزه‌های آن برخوردار می‌شویم، این داده‌ها را با دیگران نیز سهیم شویم. ضرورت دارد که با نقل بیت‌های زیبای پارسی شیوه‌ی درست سخن گفتن و زیبایی زبان پارسی را نمایش دهیم و نشان دهیم که پارسیِ روان و درست و بی‌پیرایه سخن گفتن زیباست، نه با لهجه‌ای غریب و زبانی انباشته از کلمات بیگانه حرف بافتن. لازم است که گوشه و کنار تاریخ خویش را بکاویم و چهره‌های اثرگذار و کردارهای بزرگ نیاکان‌مان را از دخمه‌ها بیرون بکشیم و با زبانی پاکیزه و زیبا، سرافرازانه در برابر چشمان دروغ‌زنان برافراشته‌شان کنیم. تا بیاموزند، و تا بیاموزیم.

گوشزد: بدیهی است که تاریخ ایران زمین نیز مانند تاریخ هر جای دیگرِ دنیا فراز و نشیب‌هایی داشته و نکات تیره و روشنی در آن می‌توان یافت، و آشکار است که ایرانی‌ها هم مثل اعضای همه‌ی تمدن‌های دیگرِ دنیا آمیخته‌ای از ویژگی‌هایی نیک و بد دارند که باید به درستی هر دو سویه‌اش نگریست و «به ویژه‌» سویه‌های ناپسند و ضعیفش را شناسایی نمود و نقد کرد و ریشه‌کن ساخت. با این همه هرکس به قدر کافی با تاریخ ایران آشنا باشد می‌داند که بخش‌های روشن این فرهنگ از لکه‌های تاریک‌اش بسی بیشتر و درخشان‌تر است. با این توصیف، بر دانشمندان و متخصصان است که بخش‌های تیره و منفی را بازشناسی کنند و نقد نمایند و در بازبینی و اصلاحش بکوشند و خود در صف مقدم این نقد و بازبینی سختگیرانه بایستند. با این همه کارِ تخصصیِ نقد تاریخی با رفتار عمومی عیبجویی عوامانه که بوی دست‌نشاندگی غیر و دسیسه‌ای سیاسی نیز از آن برخیزد، تفاوت دارد. در میان نقدهایی که امروزه بی‌شک به کردار و رفتار ایرانیان وارد است، یکی همین خودخوارپنداری و عقده‌ی کهتری و فروپایگی است و فراخوان کنونی تنها بر آن متمرکز است و درمان آن را می‌جوید و در این راستا می‌کوشد؛ به همان ترتیب که به نقاط ضعف و کاستی‌های دیگر نیز یکایک خواهد پرداخت.

در پایان از شما دعوت می‌کنیم که به کارزار «#من‌ـایرانی» بپیوندید و در ۱) بازنمودن عناصر نیک و مثبت انگاره‌ی ایرانیان و ۲) ابطال مستند انگاره‌های منفیِ دروغین یاران‌تان را یاری کنید و ۳) از راه مسیر اعلام شده در کانال درباره‌ی ساماندهی پخش کردن و انتشار این خبرها و داده‌ها هم‌اندیشی کنید و با هم هماهنگ شوید.

منبع: کانال تلگرام «من ایرانی»
. . .

۱۳۹۴/۰۸/۲۰

فاخته موسیقی ایران

حسین قوامی (فاخته) یکی از اولین خوانندگان دوره جدید موسیقی سنتی ایران می‌باشد. وی همچنین یکی از خوانندگان اصلی برنامه گل‌ها بود.

قوامی در اردیبهشت ۱۲۸۸ در یک خانواده‌ی اصیل تهرانی بدنیا آمد و از دوران کودکی به موسیقی علاقه‌مند بود. حسین‌خان اسماعیل‌زاده (از اساتید ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، رضا محجوبی، حسین یاحقی و حسین تهرانی) که در همسایگی ایشان زندگی می‌کرد، هنگامی که صدای حسین قوامی را در نوجوانی شنید از پدر وی درخواست کرد تا به وی اجازه دهد تا فن آواز را به او آموزش دهد که با این خواسته‌ی ایشان مخالفت شد، چراکه در آن زمان با دید خوبی به موسیقی و خوانندگان نگریسته نمی‌شد. با این وجود از آنجا که حسین به خوانندگی علاقه‌ی زیادی داشت و اسماعیل‌زاده نیز مشوق او بود، دل‌سرد نشد و به شکل پنهانی با گوش دادن به آثار خوانندگان زمان خود و تقلید صدای ایشان به کسب تجربه پرداخت. با رسیدن به سنین جوانی، به شکل محرمانه نزد عبدالله حجازی که به ردیف‌های آوازی مسلط بود، آموزش دید.

در سال ۱۳۲۵ از سوی حسینقلی مستعان، رئیس رادیوی ملی به او پیشنهاد کار در رادیو داده شد. قوامی به دلیل شرایط خانوادگی و نیز محدودیت‌های محل کار خود در ارتش این پیشنهاد را به شرطی قبول نمود که در رادیو به عنوان ناشناس معرفی شود. وی کار خود را در کنار مجید وفادار، حمید وفادار و علی تجویدی آغاز کرد. پس از شش ماه، روح‌الله خالقی نام مستعار «فاخته» را برای وی برگزید. این نام تا زمان بازنشستگی از ارتش با او بود و پس از آن توانست با نام اصلی خویش برنامه اجرا کند. او در مجموع ۲۹ سال از سال ۱۳۲۵ تا سال ۱۳۵۴ در رادیو مشغول به کار بود و در سن ۸۰ سالگی نیز همچنان آواز می‌خواند. قوامی در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۶۸ چشم از جهان فرو بست و در امامزاده طاهر کرج در جوار غلام‌حسین بنان و مرتضی حنانه به خاک سپرده شد.

از میان آثار فاخری که قوامی اجرا کرده است می‌توان به قطعات «شب جدایی» از مجید وفادار، «جوانی» از حسین یاحقی و «سرگشته» از همایون خرم و شعر هوشنگ ابتهاج که بیشتر به نام بیت ترجیع‌بند آن (تو ای پری کجایی) شناخته می‌شود، اشاره کرد.

شبی که آواز نی تو شنیدم

چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم

نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی
من همه جا ، پی تو گشته‌ام

از مه و مهر ، نشان گرفته‌ام
بوی تو را ، ز گل شنیده‌ام

دامن گل ، از آن گرفته‌ام
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی
دل من ، سرگشته تو

نفسـم ، آغشته تو
به باغ رویاها ، چو گلت بویم

در آب و آینه ، چو مهت جویم
توای پری کجایی؟
در این شب یلدا ، ز پی‌ات پویم

به خواب و بیداری ، سخنت گویم
توای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می‌دانند

که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی
. . .

۱۳۹۴/۰۶/۲۴

از کلیله و دمنه در باب زود قضاوت کردن

آورده‌اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پرکنند. نر گفت: تابستان است و در دشت علف فراخ، این دانه نگاه داریم تا زمستان که در صحراها بیش چیزی نیابیم بدین روزگار گذرانیم. ماده هم برین اتفاق کرد و بپراگندند. و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت، آوند پر شد. چون تابستان آمد و گرمی در آن اثر کرد، دانه خشک شد و آوند تهی نمود، و نر غایب بود، چون باز رسید و دانه اندکتر دید گفت: این در وجه نفقه زمستانی بود. چرا خوردی؟ ماده هرچند گفت «نخورده‌ام» سود نداشت. می‌زدش تا سپری شد.

در فصل زمستان که باران‌ها متواتر شد، دانه نم کشید و بقرار اصل باز رفت. نر وقوف یافت که موجب نقصان چیست، جزع و زاری بر دست گرفت و می‌نالید و می‌گفت: دشوارتر آنکه پشیمانی سود نخواهد داشت.

و حکیم عاقل باید که در نکایت تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد و فایده حذق و کیاست آنست که عواقب کارها دیده آید و در مصالح حال و مال غفلت برزیده نشود، چه اگر کسی همه ادوات بزرگی فراهم آرد، چون استمالت بوقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند.
. . .

۱۳۹۴/۰۶/۰۸

جمله اسمی یا جمله فعلی؟

به قلم الناز پاکار

در طول یک صد و پنجاه سال اخیر، در نتیجه‌ی ترجمه‌های بسیار زیادی که از زبان‌های دیگر، به ویژه انگلیسی، به زبان فارسی صورت گرفته، برخی از هنجارهای زبانی تغییر پیدا کرده است یا دستخوش تغییر شده‌اند. اسمی‌سازی یکی از مهمترین ویژگی‌های نحوی زبان است که به طبع مثل هر ویژگی نحوی دیگر ممکن است از طریق ترجمه به زبان مقصد انتقال یابد. به اعتقاد خزاعی‌فر، در نثر فارسی، بویژه در نثر روایی، تمایل به استفاده از جمالت فعلی در مقایسه با جمالت اسمی بیشتر است، ولی در بعضی از ترجمه‌ها به علت لفظگرایی و تبعیت از ساختارهای دستوری زبان مبدأ، فراوانی جملات اسمی افزایش یافته است. در این مقاله، نخست جمله اسمی و جمله فعلی را تعریف کرده و سپس با ذکر نمونه‌هایی از جملات اسمی در ترجمه‌ها به پدیده اسمی‌سازی در اثر ترجمه اشاره می‌کنیم.
. . .