۱۳۹۴/۱۱/۱۹

دل‌نوشته

دل‌نوشته؛ ترکیبی از دو واژه‌ی "دل" و "نوشته" ... ساده‌تر بگویم؛ نوشته‌ای که از دل برمی‌آید و قرار است بر دل نشیند. گویی که برای نوشتن آن نیازی به استفاده از نیروی عقلی نیست و تنها بایستی درهای قلب خود را برای جاری شدن واژه‌ها بر روی کاغذ باز کنیم.

باشد … باز کردم … اما سخت است، مگر می‌توان بدون اندیشیدن سخن گفت؟ مگر نه آنکه کلمات بایستی ابتدا در ذهنمان شکل گرفته و سپس بر زبان و قلم جاری ‌شوند؟ پس چگونه می‌توان تنها با دل خود و یا از دل خود سخن گفت و ورای اندیشه را دید؟ به نظر که خیلی کار سختی است. آخر آبشان با هم توی یک جوب نمی‌رود! ساز خودشان را می‌زنند و من هم که این وسط تکلیفم مشخص است! شاید بهتر باشد و یا اینکه سادهتر این باشد که به درد دل دیگری گوش کنم ... اما باز هم امان از این عقل! خودش را زود غالب می‌کند و هر چه را دیده و شنیده باشم، هر سخنی که برایم حکایت شده باشد را در ازدحام خاطره‌هایم پنهان می‌کند. حتی خواستم به دیگران کمک کنم، اما باز هم عقل خودش را جلو انداخت و سریع توان مرا در یاری‌رسانی ارزیابی کرد و دوخت و برید و حکم صادر کرد که دلت حرف مفت زیاد می‌زند! حواست به خودت باشد، کلاهت را دو دستی بچسب باد نبرد! پدرسوخته تنها به فکر کلاهم بود!

بگذریم! حضرت عقل چند روز پیش همین که فهمید قرار است از پروسِسُرش برای درددل کردن استفاده کنم، سریع امر نمودند که دل‌نوشته‌ی خود را کوتاه بنویس! فکر اینجایش را هم کرده بود و می‌دانست که اگر به دل بیش از اندازه مجال خودنمایی دهد، روزگارش را سیاه و رسوایش خواهد کرد. شاید دل‌نوشته کارش همان رسوا کردن عقل باشد ... !
. . .

۱۳۹۴/۰۸/۲۰

فاخته موسیقی ایران

حسین قوامی (فاخته) یکی از اولین خوانندگان دوره جدید موسیقی سنتی ایران می‌باشد. وی همچنین یکی از خوانندگان اصلی برنامه گل‌ها بود.

قوامی در اردیبهشت ۱۲۸۸ در یک خانواده‌ی اصیل تهرانی بدنیا آمد و از دوران کودکی به موسیقی علاقه‌مند بود. حسین‌خان اسماعیل‌زاده (از اساتید ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، رضا محجوبی، حسین یاحقی و حسین تهرانی) که در همسایگی ایشان زندگی می‌کرد، هنگامی که صدای حسین قوامی را در نوجوانی شنید از پدر وی درخواست کرد تا به وی اجازه دهد تا فن آواز را به او آموزش دهد که با این خواسته‌ی ایشان مخالفت شد، چراکه در آن زمان با دید خوبی به موسیقی و خوانندگان نگریسته نمی‌شد. با این وجود از آنجا که حسین به خوانندگی علاقه‌ی زیادی داشت و اسماعیل‌زاده نیز مشوق او بود، دل‌سرد نشد و به شکل پنهانی با گوش دادن به آثار خوانندگان زمان خود و تقلید صدای ایشان به کسب تجربه پرداخت. با رسیدن به سنین جوانی، به شکل محرمانه نزد عبدالله حجازی که به ردیف‌های آوازی مسلط بود، آموزش دید.

در سال ۱۳۲۵ از سوی حسینقلی مستعان، رئیس رادیوی ملی به او پیشنهاد کار در رادیو داده شد. قوامی به دلیل شرایط خانوادگی و نیز محدودیت‌های محل کار خود در ارتش این پیشنهاد را به شرطی قبول نمود که در رادیو به عنوان ناشناس معرفی شود. وی کار خود را در کنار مجید وفادار، حمید وفادار و علی تجویدی آغاز کرد. پس از شش ماه، روح‌الله خالقی نام مستعار «فاخته» را برای وی برگزید. این نام تا زمان بازنشستگی از ارتش با او بود و پس از آن توانست با نام اصلی خویش برنامه اجرا کند. او در مجموع ۲۹ سال از سال ۱۳۲۵ تا سال ۱۳۵۴ در رادیو مشغول به کار بود و در سن ۸۰ سالگی نیز همچنان آواز می‌خواند. قوامی در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۶۸ چشم از جهان فرو بست و در امامزاده طاهر کرج در جوار غلام‌حسین بنان و مرتضی حنانه به خاک سپرده شد.

از میان آثار فاخری که قوامی اجرا کرده است می‌توان به قطعات «شب جدایی» از مجید وفادار، «جوانی» از حسین یاحقی و «سرگشته» از همایون خرم و شعر هوشنگ ابتهاج که بیشتر به نام بیت ترجیع‌بند آن (تو ای پری کجایی) شناخته می‌شود، اشاره کرد.

شبی که آواز نی تو شنیدم

چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم

نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی
من همه جا ، پی تو گشته‌ام

از مه و مهر ، نشان گرفته‌ام
بوی تو را ، ز گل شنیده‌ام

دامن گل ، از آن گرفته‌ام
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی
دل من ، سرگشته تو

نفسـم ، آغشته تو
به باغ رویاها ، چو گلت بویم

در آب و آینه ، چو مهت جویم
توای پری کجایی؟
در این شب یلدا ، ز پی‌ات پویم

به خواب و بیداری ، سخنت گویم
توای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می‌دانند

که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو
توای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی
. . .

۱۳۹۴/۰۶/۲۴

از کلیله و دمنه در باب زود قضاوت کردن

آورده‌اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پرکنند. نر گفت: تابستان است و در دشت علف فراخ، این دانه نگاه داریم تا زمستان که در صحراها بیش چیزی نیابیم بدین روزگار گذرانیم. ماده هم برین اتفاق کرد و بپراگندند. و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت، آوند پر شد. چون تابستان آمد و گرمی در آن اثر کرد، دانه خشک شد و آوند تهی نمود، و نر غایب بود، چون باز رسید و دانه اندکتر دید گفت: این در وجه نفقه زمستانی بود. چرا خوردی؟ ماده هرچند گفت «نخورده‌ام» سود نداشت. می‌زدش تا سپری شد.

در فصل زمستان که باران‌ها متواتر شد، دانه نم کشید و بقرار اصل باز رفت. نر وقوف یافت که موجب نقصان چیست، جزع و زاری بر دست گرفت و می‌نالید و می‌گفت: دشوارتر آنکه پشیمانی سود نخواهد داشت.

و حکیم عاقل باید که در نکایت تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد و فایده حذق و کیاست آنست که عواقب کارها دیده آید و در مصالح حال و مال غفلت برزیده نشود، چه اگر کسی همه ادوات بزرگی فراهم آرد، چون استمالت بوقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند.
. . .

۱۳۹۴/۰۶/۰۸

جمله اسمی یا جمله فعلی؟

به قلم الناز پاکار

در طول یک صد و پنجاه سال اخیر، در نتیجه‌ی ترجمه‌های بسیار زیادی که از زبان‌های دیگر، به ویژه انگلیسی، به زبان فارسی صورت گرفته، برخی از هنجارهای زبانی تغییر پیدا کرده است یا دستخوش تغییر شده‌اند. اسمی‌سازی یکی از مهمترین ویژگی‌های نحوی زبان است که به طبع مثل هر ویژگی نحوی دیگر ممکن است از طریق ترجمه به زبان مقصد انتقال یابد. به اعتقاد خزاعی‌فر، در نثر فارسی، بویژه در نثر روایی، تمایل به استفاده از جمالت فعلی در مقایسه با جمالت اسمی بیشتر است، ولی در بعضی از ترجمه‌ها به علت لفظگرایی و تبعیت از ساختارهای دستوری زبان مبدأ، فراوانی جملات اسمی افزایش یافته است. در این مقاله، نخست جمله اسمی و جمله فعلی را تعریف کرده و سپس با ذکر نمونه‌هایی از جملات اسمی در ترجمه‌ها به پدیده اسمی‌سازی در اثر ترجمه اشاره می‌کنیم.
. . .

۱۳۹۴/۰۵/۲۸

داستان تنوینِ نَصب

به قلم استاد داریوش آشوری
در این سال‌ها برخی نویسندگان وسوسه شده‌اند که تنوین را در واژه‌های عربی‌تبار به جای شکل نوشتن آن به شیوه‌ی زبان‌نگاره‌ی سنتی، یعنی [ـاً]، بر اساس واگویه‌ (یا تلفظ) آن به [ـن] در فارسی تبدیل کنند. برای مثال، «تقریباً» را «تقریبن» بنویسند. این گرایش نخست به صورت شوخی و بازی از «وغ وغ ساهاب» صادق هدایت آغاز شد و سپس کسانی آن را در روزگاران بعدی جدی گرفتند و تقلید کردند. هدایت در نوشته‌های دیگرش هرگز این شیوه را دنبال نکرد. ناصر وثوقی شاید نخستین کسی باشد که این شیوه را، در مجله‌ی اندیشه و هنر، به صورت جدی کار برده است و اکنون کسانی از نویسندگان نسل‌های جوان‌تر آن را دنبال می‌کنند. اما، به نظر من، این شیوه هیچ مشکلی را حل نمی‌کند و تنها بر ابهام خط فارسی می‌افزاید. زیرا با نشانه‌ی سنتی می‌توان اصل عربی این نشانه و نقش قیدساز آن را در جمله بازشناخت، اما با این شیوه‌ی تازه چیزی می‌شود شبیه هر [ـن]- پایانی دیگر در خط و زبان فارسی. شاید این اندرز به‌جا باشد که در این مورد باید از رویکرد به دستکاری‌ آسان‌یاب ذوقی و بی‌منطق پرهیز کرد و به دنبال راه حل درست با منطق علمی گشت (که در میان ما، البته، چیزی‌ست از کمیابی در حدود سیمرغ و کیمیای معروف).
راه حل درست مسئله نه تغییر شکل نگارشی این تکواژ وابسته‌ی قیدساز از [ـاً] عربی به [ـن]- فارسی، بلکه بازگشت به ساختار درست و سالم ساختمان قید در زبان فارسی ست. یکی از راه‌های آن یادآوری دو باره‌ی واژه‌های فارسی ست که واژهای عربی‌تبار با ساختار دستوری عربی جای آن‌ها را گرفته‌اند.
تنوینی که در فارسی برای ساختن قید به کار می‌رود، یکی از سه گونه تنوین (جر، نصب، رفع) در زبان عربی ست. رواج این نشانه در فارسی پس از سده‌ی هفتم است که کاربرد واژه‌های عربی در نثر فارسی بی‌حد و حساب شد. پیش از آن از واژه‌های وام‌گرفته از عربی هم به قاعده‌ی فارسی قید می‌ساختند. تا زمانی که فارسی را ساده و سالم و روان می‌نوشتند، با هر درجه از آمیختگی با واژه‌های عربی‌تبار، هرگز تنوین به کار نمی‌بردند. در نثر بلعمی و قابوس و میبدی و نجم رازی و نویسندگان دیگر آن دوران‌ها گمان نمی‌کنم که نشانی از تنوین بر سر واژه‌های عربی‌تبار بتوان یافت. اما، از دوران مغول و تیموری و صفوی به این سو، تا نیمه‌های دوره‌ی قاجار، همچنان که سیل واژه‌های عربی‌تبار را به فارسی سرازیر کردند، قاعده‌های دستوری آن زبان را هم به فارسی زورآور کردند و زبانی ساختند دورگه با دو دستگاه دستوری و واژگانی ناساز، تا آن‌جا که سرانجام از دل «فارسی دری» فارسی «دَری - وَری» بیرون آمد که میراث ناهنجار آن هنوز بر ذهن‌ها و زبان‌ها و قلم‌ها سنگینی می‌کند. یکی از این میراث‌های ناهنجار کاربرد تنوین در نثر فارسی ست. در کاربرد آن چنان زیاده‌روی کردند که بر سر برخی واژه‌های فارسی نیز درآمد، مانند «جاناً»، «زباناً»، «خواهشاً» در گفتار عامیانه، یا در «تلفناً» و «تلگرافاً» در واژه‌های آمده از فرنگ. به پی‌روی از این عادت بود که، چند دهه پیش، جوانان دانشجو، در مطبوعات کنفدراسیونی در اروپا و امریکا، «گاهاً» و «بخشاً» را نیز جعل کردند و رواج دادند.
باری، راه حل درست مسئله، نه تغییر شکل نگارشی این تکواژ وابسته‌ی (bound morphemeقیدساز از [ـاً] عربی به [ـن]- فارسی، بلکه بازگشت به ساختار درست و سالم ساختمان قید در زبان فارسی ست. یکی از راه‌های آن یادآوری دو باره‌ی واژه‌های فارسی ست که واژهای عربی‌تبار با ساختار دستوری عربی– از راه زبان جعلی نثر فارسی در درازنای بیش از نیم‌هزاره– جای آن‌ها را گرفته اند. برای مثال، می‌توان به یاد آورد که به جای «تقریباً» کم و بیش و کمابیش را داریم، به جای «عمیقاً» ژرف، به جای «حقیقتاً» به‌راستی، به جای «لزوماً» ناگزیر، به جای «دفعتاً» ناگهان، به جای «تدریجاً» رفته-رفته، و بسیار نمونه و مثال دیگر. همچنین می‌توانیم عادت‌های دیرینه را کنار بگذاریم و با واژه‌های عربی‌تبار همچون واژه‌های پذیرفته شده‌ی فارسی رفتار کنیم و به قاعده‌ی درست فارسی از آن‌ها قید بسازیم، چنان که نویسندگان فارسی در سده‌های آغازین می‌کردند. برای مثال، به جای «تقریباً» بگوییم «به‌تقریب» یا ظاهراً/به‌ظاهر، سریعاً/به‌سرعت، دقیقاً/به‌دقت، ابداً/تا ابد، تدریجاً/به‌تدریج، و جز آن‌ها. بنا بر این، خنده‌دار است که از گاه «گاهاً» بسازیم و آنگاه آن را «گاهن» بنویسیم. صورت قیدی گاه «گهگاه» است یا «هرچندگاه» یا همان خود «گاه»، و در زبان گفتار «گاه‌گُدار»، و نه هرگز «گاهن»! در یک سده‌ی اخیر، با رو کردن نثر فارسی به ساختار اصلی دستوری در فارسی و دوری از کاربرد دستور عربی در فارسی، کاربرد تنوین در نثر فارسی پیوسته رو به کاهش داشته است، اما عادت‌های دیرینه همچنان چندی را سر پا نگاه داشته است. [...]
. . .

۱۳۹۳/۱۲/۱۰

عماد خراسانی

پرویز خائف از غزل‌سرایان معاصر، عماد خراسانی را یکی از معتبرترین چهره‌های غزل معاصر دانسته و می‌گوید:
"در دوره‌ای که غزل در ادبیات ما شرایط خاصی داشت و به سکون و سرگردانی رسیده بود، محمد حسین شهریار، حسن رهی معیری و عماد خراسانی هر یک با زبان و بیان خاص خود در پی غزل اصیل و سنتی رفتند. در ضمن این‌که عماد با حفظ ساختار و استحکام شعر کهن، حالاتی را ارائه می‌دهد که قابل توجه‌ است و درد جامعه امروز را می‌شناسد. نکته‌ی مهم در غزل عماد، تجلی دردها، ناراحتی‌ها و سرخوردگی‌هایی است که او در زندگی خود با آنها روبه‌رو بوده‌است. او اصالت غزل را حفظ می‌کرد و هیچ‌ وقت از روی تفنن غزل نگفت، بلکه مفهوم غزل یعنی عشق و دوست داشتن را شناخته و به‌کار می‌برد."
. . .

۱۳۹۳/۰۸/۰۶

از کلیله و دمنه در باب موش - با اندکی تخلیص و تصرف

منشأ و مولد من به شهر ماروت بود در زاویه زاهدی. و آن زاهد عیال نداشت، و از خانه مریدی هر روز برای او یک سله طعام آوردندی، بعضی به کار بردی و باقی برای شام بنهادی. و من مترصد (منتظر) فرصت می‌بودمی چون او بیرون رفتی چندان که بایستی بخوردمی و باقی سوی موشان دیگر انداخت. زاهد در ماند، و حیلت‌ها اندیشید، و سله از بالاها آویخت، البته مفید نبود و دست من از آن کوتاه نتوانست کرد.

تا شبی او را مهمانی رسید. چون از شام بپرداختند زاهد پرسید که :از کجا می‌آیی و قصد کجا می‌داری؟ او مردی بود جهان‌گشته و گرم و سرد روزگار چشیده. درآمد و هرچه از اعاجیب عالم پیش چشم داشت باز می‌گفت. و زاهد در اثنای مفاوضت او هر ساعت دست بر هم می‌زد تا موشان را برماند. میهمان در خشم شد و گفت: سخنی می‌گویم و تو دست بر هم می‌زنی! با من مسخرگی می‌کنی؟ زاهد عذر خواست و گفت: دست زدن من برای رمانیدن موشان است که یکباگری مستولی شده‌اند، هر چه بنهم برفور بخوردند. مهمان پرسید که: همه چیره‌اند؟ گفت: یکی از ایشان دلیرتر است. مهمان گفت: جرأت او را سببی باید. و حکایت او همان مزاج دارد که آن مرد گفته بود که «آخر موجبی هست که این زن کنجد بخته کرده بکنجد با پوست برابر می‌بفروشد.» زاهد پرسید: چگونه است آن؟

. . .

۱۳۹۲/۰۸/۱۳

افكار مفلوک

اتفاق بدى میوفته. شخصى از بین می‌رود و ایل و تبارى در غم و ماتم فرو می‌رن. نزدیک‌ترین شخص فرد متوفى به مرحله جنون مى رسه. کارش به روان پزشک و قرص و درمان افسردگى می‌کشه. خبرهایى که از اون به گوش می‌رسه اصلا جالب نیستند. همش نگرانى که بالاخره نتونه از پس قبول این فقدان بر بیاد و کارى دست خودش بده. در حال سیر در این عوالم هستى که ناگهان خبر می‌آد که تونسته یک کار بزرگ رو به سرانجام برسونه و باعث افتخار خود و همون ایل و تبار بشه. یک نفس راحت مى کشى و خیالت آسوده مى شه. 

و حال خردورزى:


با تفکر غلط، احساسات منفى رو در خودمون پرورش می‌دیم. دایره تفکر و احساسات ما فقط تا جایى می‌تونه (بر اساس نشانه‌هایی که از محیط اطراف به ما می‌رسه) ما رو درست هدایت کنه و پس از اون باعث گمراهى ما خواهد شد. افکار نپخته بیش از هر چیز خود ما رو دستخوش آشفتگى و دگرگونى خواهد کرد.
. . .

۱۳۹۱/۱۲/۱۲

اندر حکایات بنی بشر!

یادم هست یک بازی بود به نام "تلفن" که چند نفر دور هم می‌نشستیم و نفر اول یک جمله رو به آهستگی در گوش نفر کناری زمزمه می‌کرد و به همین ترتیب دور می‌چرخید تا اینکه به گوش نفر آخر می‌رسید و او هم چیزی که شنیده بود رو بیان می‌کرد که معمولا از زمین تا آسمون با اصل قضیه متفاوت بود و باعث تفرح جسم و شادی روحمون می‌شد و تا جایی که می‌تونستیم می‌خندیدیم! مثلا یادم هست که من با این جمله شروع کردم که «من دارم شنا می‌کنم» و بعد از اینکه دوستان زحمت کشیدن و پیام رو گوش به گوش و دهن به دهن رسوندن به نفر آخر، جمله بی زبون من تبدیل شد به «شب‌ها تو رستوران می‌رقصم تا خرج دوا و درمونم کنم»! آخه چه ربطی داره؟ خوب، خیلی هم بی‌ربط نیست... چرا که اگر عمیق‌تر به این قضیه نگاه کنیم متوجه یک اصل بسیار بنیادین در بطن آفرینش نوع بشر می‌شویم که گویای طبیعت پر هرج و مرج اراده تجمعی انسان هاست. اگر کاملا متوجه منظورم نشدید، شاید تماشای این فیلم کوتاه به روشن‌تر شدن موضوع کمک کنه. این فیلم توالی ترسیم یک خط صاف را نشان می‌دهد که توسط ۵۰۰ نفر و بصورت پی در پی ترسیم شده‌اند. از نفر اول خواسته شده بود تا یک خط صاف را بر روی صفحه نمایشگر ترسیم کند و سپس از دیگر افراد شرکت کننده درخواست شد تا مشابه آنچه را که مشاهده می‌کنند ترسیم کنند. نکته جالب توجه اینجاست که هر نفر تنها قادر به مشاهده خط ترسیم شده توسط نفر قبل از خود می‌باشد و در واقع نسخه آنچه که مشاهده می‌کند را به همراه خطای شخصی خود در حین ترسیم ارائه می‌دهد. بعضی از شرکت کنندگان دقت بالایی را صرف ترسیم دقیق آنچه را که مشاهده کرده‌اند می‌کنند. با این وجود، خطای جمعی، یک خط صاف را گرفتار چنان آشفتگی بیش از پیش می‌کند که حاصل کار نفر آخر هیچگونه شباهتی با یک خط واحد صاف ندارد. شاید مشاهده این فیلم باعث بشه تا دید بازتری نه تنها نسبت به یک بازی ساده، بلکه به کل دیدگاه شخصی از خودمان و نوع بشر داشته باشیم.

. . .