۱۳۸۲/۰۷/۲۷

از مهندس گشتن پشیمان گشته‌ایم

از احوال جات بنده اگر خواستگار هستی، ای ... بدک نیستیم و نفسی می‌کشیم و بعد هم پس مانده‌اش را بیرون می‌دهیم.
این بنده‌ی حقیر هر روز صبح به صدای ساعت بیدار شدندی، توی سر ساعت کوفتندی و گاهی دوباره خوابیدندی و
گاهی برخواستندی، رختخواب را همانطور ولو کردندی.
صبحانه‌ای کوفت کردندی و بیرون زدندی، سوار بر اتوبوس دانشگاه شدندی و هلک هلک به دانشگاه رفتندی.
در دانشگاه کمی خندیدندی و کرم ریختندی و کلی حال کردندی و گاه بی حال شدندی و سر کلاس چرت زدندی و زنگ تفریح چای خوردندی و بالاخره اگر وقت زیاد آوردندی، کمی درس خواندندی!
بعد دوباره بر اتوبوس جلوس کردندی و این کنسرو چهار چرخ حرکت کردندی،
در اتوبوس از فرط فشار گاه اق زدندی و زمانی شست پای بغل دستی خود را در چشمان خود احساس کردندی و گاهی از بوی خوش باد شکم دیگران بیهوش شدندی.
دست آخر خود را مچاله و گاه تا شده و بیگاه آکاردیؤنی گشته به مقصد رسیده دیدندی و
هیکل وارفته و گاه وررفته، با انگشت دررفته‌ی خود را
از میان انبوه دانشجویان بیرون انداختندی و با چشمان پف کرده و گاه باباقوری گشته به منزل رفتندی و
بعد از تناول قدری شام در رختخواب بیهوش شدندی
و دوباره همین حکایت را فردا تکرار کردندی! 

از طلا گشتن پشیمان گشته‌ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید

بیت دستکاری شده به اقتضای حال:

از مهندس گشتن پشیمان گشته‌ایم
مرحمت فرموده ما را (همان) آشخور کنید!