۱۳۸۲/۰۹/۰۳

آسمان بار امانت نتوانست کشید

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. بعد خدا زمین و آسمان‌ها و همه جهان را آفرید و بعد انسان را. اما هنوز هم غیر از خدا هیچ کس نبود، چون همه چیز را از وجود بی‌نهایت خودش ساخته بود. وقتی خدا انسان را به زمین فرستاد، وظیفه‌ای را به دوشش گذاشت، وظیفه‌ای که آسمان از قبولش سر باز زد.

حالا آدم‌ها رو زمین بودند و برای اینکه بتوانند آنجا زندگی کنند، خدا یک لباس از جنس خاک براشون دوخت. اما این لباس نیازهایی هم داشت. نیاز داشت بخوره، استراحت کنه، برای اینکه از سرما و گرما دور باشه، چیزی بپوشه. این‌ها نیازهای اولیه آدم نبودند، نیازهای اولیه لباسش بودند.

آدم‌ها با هم قرار گذاشتند هر کسی یاد بگیره یک نیاز لباس رو برطرف کنه، تا همه بتونند به وظیفه اصلیشون عمل کنند و قول دادند که یادشون نره که برای چی اینجا اومدند. بنابراین یکی لباس دوخت، یکی غذا درست کرد و اینطوری کارهای وقت‌گیر بین همه تقسیم شد. در این بین هر چند وقت یک بار دور هم جمع می‌شدند تا در مورد کارها و وظایفشون با هم صحبت کنند و از هم راهنمایی بخواهند. اما هر چی گذشت بچه‌های اونها یادشون رفت که چی کار باید می‌کردند. فکر می‌کردند همه زندگیشون را باید صرف لباس کنند. اصلا یادشون رفت چیزی غیر از لباس هم هست، وقتی هم بهشون می‌گفتی خودتون رو فراموش کنید (لباستون رو) و شما برای کار دیگه‌ای اینجا اومدین، می‌گفتن: "پس کی زندگی کنیم؟"

بی خبر از اینکه زندگی نمی‌کرد. اگر می‌خواستند زندگی کنند، باید بار روی دوششون رو سلامت به مقصد می‌رسوندن، اما وسط‌های راه به زمینش انداختند.


در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!