۱۳۹۳/۰۸/۰۶

از کلیله و دمنه در باب موش - با اندکی تخلیص و تصرف

منشأ و مولد من به شهر ماروت بود در زاویه زاهدی. و آن زاهد عیال نداشت، و از خانه مریدی هر روز برای او یک سله طعام آوردندی، بعضی به کار بردی و باقی برای شام بنهادی. و من مترصد (منتظر) فرصت می‌بودمی چون او بیرون رفتی چندان که بایستی بخوردمی و باقی سوی موشان دیگر انداخت. زاهد در ماند، و حیلت‌ها اندیشید، و سله از بالاها آویخت، البته مفید نبود و دست من از آن کوتاه نتوانست کرد.

تا شبی او را مهمانی رسید. چون از شام بپرداختند زاهد پرسید که :از کجا می‌آیی و قصد کجا می‌داری؟ او مردی بود جهان‌گشته و گرم و سرد روزگار چشیده. درآمد و هرچه از اعاجیب عالم پیش چشم داشت باز می‌گفت. و زاهد در اثنای مفاوضت او هر ساعت دست بر هم می‌زد تا موشان را برماند. میهمان در خشم شد و گفت: سخنی می‌گویم و تو دست بر هم می‌زنی! با من مسخرگی می‌کنی؟ زاهد عذر خواست و گفت: دست زدن من برای رمانیدن موشان است که یکباگری مستولی شده‌اند، هر چه بنهم برفور بخوردند. مهمان پرسید که: همه چیره‌اند؟ گفت: یکی از ایشان دلیرتر است. مهمان گفت: جرأت او را سببی باید. و حکایت او همان مزاج دارد که آن مرد گفته بود که «آخر موجبی هست که این زن کنجد بخته کرده بکنجد با پوست برابر می‌بفروشد.» زاهد پرسید: چگونه است آن؟

گفت: شبانگاهی به فلان شهر در خانه آشنایی فرود آمدم. چون از شام فارغ شدیم برای من جامه خواب راست کردند، و به نزدیک زن رفت و مفاوضت ایشان می‌توانستم شنود، که میان من و ایشان بوریایی حجاب بود. زن را می‌گفت که: می‌خواهم فردا طایفه‌ای را بخوانم و ضیافتی سازم که عزیزی رسیده است. زن گفت: مردمان را چه می‌خوانی و در خانه کفاف عیال موجود نه! آخر هرگز از فردا نخواهی اندیشید و دل تو به فرزندان و اعقاب نخواهد نگریست؟ مرد گفت: اگر توفیق احسان و مجال انفاقی باشد بدان ندامت شرط نیست، که جمع و ادخار (انبار کردن)  نامبارکست، و فرجام آن نامحمود، چنانکه از آنِ گرگ بُوَد. زن پرسید که: چگونه است آن؟

گفت: آورده‌اند که صیادی روزی شکار رفت و آهوی بیفگند و برگرفت و سوی خانه رفت. در راه خوگی با او دو چهار شد و حمله‌ای آورد، و مرد تیر بگشاد و بر مقتل خوگ زد، و خوگ هم در آن گرمی زخمی انداخت. و هر دو بر جای سرد شدند. گرگی گرسنه آن‌جا رسید، مرد و آهو و خوگ بدید، شاد شد و به خصب و نعمت ثقت افزود، و با خود گفت: هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخیرتست، چه اگر اهمالی نمایم از حزم و احتیاط دور باشد و به نادانی و غفلت منسوب گردم، و به مصلحت حالی و مآلی آن نزدیک‌تر است که امروز این گوشت‌های تازه را در کنجی برم و برای ایام محنت و روزگار مشقت گنجی سازم. و چندان که آغاز خوردن کرد گوش‌های کمان بجست، در گردن گرگ افتاد، و برجای سرد شد.

و این مثل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن بر جمع و ادخار نامبارکست و عاقبت وخیم دارد. زن گفت: الرزق علی‌الله. راست می‌گویی. و در خانه قدری کنجد و برنج هست، بامداد طعامی بسازم و شش هفت کس را از آن لهنه‌ای حاصل آید. هر که را خواهی بخوان. دیگر روز آن کنجد را بخته کرد، در آفتاب بنهاد و شوی را گفت: مرغان را می‌ران تا این خشک شود، و خود به کار دیگر پرداخت. مرد را خواب در ربود. سگی بدان دهان دراز کرد. زن بدید، کراهیت داشت که از آن خوردنی ساختی. به بازار برد و آن را با کنجد با پوست "صاعا به صاع" بفروخت. و من در بازار شاهد حال بودم. مردی گفت: این زن به موجبی می‌فروشد کنجد بخته کرده به کنجد با پوست. و مرا همین بدل می‌آید که این موش چندین قوت به دلیریی می‌تواند کرد. تبری طلب تا سوراخ او بگشایم و بنگرم که او را ذخیرتی و استظهاری هست که به قوت آن اقدام می‌تواند نمود. در حال تبر بیاوردند، و من آن ساعت در سوراخ دیگر بودم و این ماجرا می‌شنودم. و در سوارخ من هزار دینار بود. ندانستم که کدام کس نهاده بود، لکن بر آن می‌غلتیدمی و شادی دل و فرح طبع من از آن می‌افزود، و هر گاه که از آن یاد می‌کردمی نشاط در من ظاهر گشتی. مهمان زمین بشکافت تا به زر رسید، برداشت و زاهد را گفت: بیش آن تعرض نتواند رسید. من این سخن می‌شنودم و اثر ضعف و انکسار و دلیل حیرت و انخزال در ذات خویش می‌دیدم.

و نگذشت، بس روزگاری که حقارت نفس و انحطاط منزلت خویش در دل موشان بشناختم، و توقیر و احترام و ایجاب و اکرام معهود، نقصان فاحش پذیرفت، و کار از درجت تبسط به حد تسلط رسید، و تحکم‌های بی‌وجه در میان آمد، و همان عادت بر سله جستن توقع نمودند، چون دست نداد از متابعت و مشایعت من اعراض کردند و با یکدیگر گفتند «کار او بود و سخت زود محتاج تعهد ما خواهد شد.» در جمله به ترک من بگفتند و به دشمنان من پیوستند، و روی به تقریر معایب من آوردند و در نقص نفس من داستان‌ها ساختند و بیش ذکر من به خوبی بر زبان نراندند.

و مثل مشهور است که «من قل ماله هان علی اهله». پس با خود گفتم: هر که مال ندارد او را اهل و دوست و یار نباشد، و اظهار مودت و متانت رای و رزانت رویت بی‌مال ممکن نگردد، و به حکم این مقدمات می‌توان دانست که  هر کلمتی و عبارتی که توانگری را مدح است درویشی را نکوهش است: اگر درویش دلیر باشد بر حمق حمل افتد، و اگر سخاوت ورزد به اسراف و تبذیر منسوب شود، و اگر در اظهار حلم کوشد آن را ضعف شمرند، و گر به وقار گراید کاهل نماید، و اگر زبان‌آوری و فصاحت نماید بسیارگوی نام کنند، و گر به مأمن خاموشی گریزد مفحم خوانند و مرگ به همه حال از درویشی و سوال مردمان خوش‌تر است، چه دست در دهان اژدها کردن، و از پوز شیر گرسنه لقمه ربودن بر کریم آسان‌تر از سوال لئیم و بخیل.

و بسیار باشد که شرم و مروت از اظهار عجز و احتیاج مانع می‌آید و فرط اضطرار بر خیانت محرض، تا دست به مال مردمان دراز کند، اگر چه همه عمر از آن محترز بوده است. و علما گویند «گنگی بهتر از بیان دروغ، و زفانی اولی‌تر از فصاحت به فحش، و درویشی نیکوتر از عزم توانگری از کسب حرام».

و چون زر از سوراخ برداشتند و زاهد و مهمان قسمت کردند من می‌دیدم که زاهد در خریطه‌ای ریخت و زیر بالین بنهاد. طمع در بستم که چیزی از آن باز آرم. مگر بعضی از قوت من به قرار اصل باز شود و دوستان و بذاذر باز به دوستی و صحبت من میل کنند. چون بخفت قصد آن کردم. مهمان بیدار بود چوبی بر من زد. از رنج آن پای‌کشان بازگشتم و بشکم در سوراخ رفتم و توقفی کردم تا درد بیارامید. آن آز مرا باز برانگیخت و بار دیگر بیرون آمدم. مهمان خود مترصد بود، چوبی بر تارک من زد چنان که از پای درآمدم و مدهوش بیفتاد. بسیار حیلت بایست تا بسوراخ باز رفتم و با خود گفتم: و به حقیقت درد آن همه زخم‌ها همه مال‌های دنیا بر من مبغض گردانید، و رنج نفس و ضعف دل من به درجتی رسید که اگر حمل آن بر پشت چرخ نهند چون کوه بیارامد، و گر سوز آن در کوه افتد چون چرخ بگردد.

و در جمله مرا مقرر شد که مقدمه همه بلاها و پیش‌آهنگ همه آفت‌ها طمع است، و کل رنج اهل عالم بدان بی‌نهایت است، که حرص، ایشان را عنان گرفته، می‌گرداند، چنان که اشتر ماده را کودک خرد به هر جانب می‌کشد و به تجربت می‌توان دانست که رضا به قضا و حسن مصابرت در قناعت، اصل توانگری و عمده سروری است.

گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو                   که آن‌جا باغ در باغ است و خوان در خوان

و حکما گفته‌اند هیچ علم چون تدبیر راست، و هیچ پرهیزگاری چون باز بودن از کسب حرام، و هیچ حسب چون خوش خویی، و هیچ توانگری چون قناعت نیست.

نشود شسته جز به بی‌طمعی              نقش‌های گشادنامه عار


باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهرآنک[ـه]                خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن